تبليغاتX
آلاچیق

آلاچیق

 

حاشیه زندگی برای ما مهم تر است یا متن آن؟

شاید متن زندگی برایمان مهم تر باشد، اما افسوس که همیشه به حاشیه بیشتر

می پردازیم و آن را دوستتر داریم.

ضرب المثلی آلمانی  می گوید: (einmal ist keinmal) به معنی  یکبار یعنی هیچ بار.

زندگی ما هم یک بار است  یعنی هیچ بار و در این هیچ بار هرگز فرصتی

 برای تصحیح متن و ویرایش آن نخواهیم یافت.

 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:18 توسط f.mosavi| |

 

 

بدین وسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم.

می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود،

وقتی داشتم رنگها را،جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم،

وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم،

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند،

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است ،

می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم ،

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،

به یک کلمه محبت آمیز،

به عدالت،

به صلح،

به فرشتگان،

به باران،

و  به ...

 

 

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 10:30 توسط f.mosavi| |

 

 

 

یلدایی دیگر

 

 

امشب شب يلداست . يلدای تنهايی ؛ يلدای انتظار ؛ يلدای نازک دل های بی قرار .

 

 امشب ؛ شب يلداست .شب رسيدن ماه به خورشيد . شب ممکن شدن

 

 ناممکن ها . شب رفتن تو ... شب تنها شدن ما شب گریه ها و افسوس ها

 

 که ای کاش نمیرفتی و ستون خانه را با رفتنت ویران نمی کردی..

 

 بعد از رفتن تو خانه ما دیگر آن خانه نیست 2 سال گذشت اما خانه هنوز غم تو را دارد

 

کاش بودی ؛ کاش ...

 

 نمی دانی چه دلتنگم از بی تو بودن نمی دانی چه محزونم ؛ از بی تو ماندن

 

نازنين من کودکانت خیلی مشتاق دیدار تو هستند تو را در خواب می بینند

 

 آلا تو را در بیداری هم می بیند که تو میایی و به او گل میدهی و میروی ...

 

 واقعا به دیدار فرزندانت می آیی؟

 

آن روز ها را نمیتوانم از یاد ببرم آن روزی که به من گفتند برادرت چشم هایش

 

 را بست خدا به شما صبر بدهد! و من دیگر چیزی نفهمیدم و خود را کنار

 

 برادرم رساندم باورم نمیشد کسی که دستگاه ها را از او جدا میکنند

 

 تا رویش ملافه سفید بکشند تو بودی ..

 

 پرستار ها خواستند مرا آرام کنند اما مگر میشد آرام بود؟

 

 لحظه های درد آوری که هیچ وقت محو یا کمرنگ نمیشوند ..

 

 شبی نیست که با این تصویر ها رو به رو نشوم.. ظاهرم آرام است اما

 

در دلم غوغاست برادر..

 

برادر یادت هست یلدا را با هم جشن می گرفتیم؟ دور هم جمع می شدیم

 

و فال حافظ می گرفتیم؟ چقدر آن شب ها رو دوست داشتم اما دیگر شب

 

 یلدا را دوست ندارم و نمیخواهم کسی این شب را به من تبریک بگوید و

 

 جشن بگیرد.. شب شومی بود برای من.

 

 

دلم برای تو تنگ است

و یادگار نگاهت

در عمق آرزو جاریست

امید حضورت در آیینه ها پیداست

همیشه صفای وجودت

 کنار من خالیست

هنوز هجوم خیالت

به قلب من مانده است

هنوز حضور تو

در بی انتهای خیال من باقی است

همیشه یادگار نگاهت

برای بیکران تنهایی من کافیست

دلم برای تو تنگ است

 

 

روحت شاد برادر

 

 

پ.ن. لطفا آدرس وبلاگتون رو بنویسین ممنون :)

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 0:55 توسط f.mosavi| |

 

 

رودخانه زندگی همه ما را با خود می برد. 

فقط باید آرزو کنیم که این رود خانه به مرداب نریزد.

 مردابی که سکون و آرامشش فریب مان دهد و گمان کنیم که...

بگذاریم حتی به آبشارهای بلند بپیوندد

چه باک !

 روزمرگی چیزی است که همه ما را احاطه کرده . 

منتها چیزی که مهم است این است که بدانیم  

چه می خواهیم و به دنبال چه هستیم

همین ها هستند که زندگی را برایمان تحمل پذیر می کنند.

 

پ.ن صاحبخونه شدیم! بالاخره بعد از سه ماه سرچ و بازدید از

آپارتمانها یک خونه دنج و نقلی گرفتیم  :)

تو این مدت خیلی سختی کشیدیم اما راحت شدیم از مستاجری

 انشاالله همه مستاجرا خونه دار بشن

 آآااامیییییییییییین

 

 پ.ن (۵ آذر) تولدم مباااااااااااااااااااااااارک

 

 

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 13:21 توسط f.mosavi| |

 

 

روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردش آمد،

یک روحانی او را دید و گفت : حتما گناهی انجام داده ای

یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد

یک یوگیست به او گفت : این چاله و همچنین دردت

 فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارند

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت

یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد

یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که

پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه

کرده بودند پیدا کند

یک تقویت کننده  فکر او را نصیحت کرد که :

  خواستن توانستن است

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت

 و او را از چاه بیرون آورد!

 


 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 15:57 توسط f.mosavi| |

 

 

آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید؟
در حالیکه به بازی "چرخ فلک" مشغولند؟

و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،
آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟

 
تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید،
آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟

یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید،
آن زمان که در مغرب فرو می رود؟

کمی آرام تر حرکت کنید.
اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید.

زمان کوتاه است.
موسیقی بزودی پایان خواهد یافت.

آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟
آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،
آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟

سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید.
اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.
زمان کوتاه است.
 
موسیقی دیری نخواهد پائید.

آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،
"
فردا این کار را خواهیم کرد"
و آنچنان شتابان بوده اید
که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟

تا بحال آیا بدون تاثری
اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،
فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟
 
حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.
اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید.
زمان کوتاه است.
موسیقی دیری نخواهد پایید.   

آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.

آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،
گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.

زندگی که یک مسابقه دو نیست!
کمی آرام گیرید!

به موسیقی گوش بسپارید، پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 16:5 توسط f.mosavi| |

 

 

    ديوارهاي شيشه اي

 

يك روزي از روزها دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم

 ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به

 دو بخش تقسيم‌کرد.در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در

 بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.

ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى

ديگرىنمى‌داد.او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به

 سويش حمله برد ولىهر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت

برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد

 علاقه‌اش جدا مى‌کرد. پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و

 يورش به ماهى کوچک دست برداشت.

او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک،

 امرى محال و غير ممکن است.

در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه

 ماهي بزرگ را بازگذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به

 ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوىآکواريوم نيز نرفت... 

    میدانید چـــــرا ؟

ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش

 ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود

 و آن ديوار، ديوار بلند باور خودبود ! باوري از جنس محدودیت !

 باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور !

باوري از ناتوانی خويش ! 

 اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم،

 بى‌ترديد ديوارهاىشيشه‌اى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد

 که نتيجه مشاهدات وتجربياتماست و خيلى از آن‌ها وجود خارجى

 نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند.

بیایید تمام دیوار های شیشه ای باور هایمان را از میان برداریم ...

ما می توانیم..

 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 15:24 توسط f.mosavi| |

 

 

رمضان میرود و میبرد از کف دل ما
آنکه یکماه صفا یافت از او محفل ما
رمضان عقده گشا بود گنهکاران را
وای اگر او رود و حل نشود مشکل ما
حال ای ماه خدا میروی آهسته برو
که ندانی چه کند رفتن تو با دل ما
عید سعید فطر مبارک

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 13:21 توسط f.mosavi| |

 

 

سلام

باز هم سلام

این بار سلام به همه اونایی که لبهاشون از فرط تشنگی خشک شده .

سلام به همه روزه دارها

سلام به همه مهمونای خدا

 

دعوت حق

باز امشب حق صدایت کرده است

وارد مهمان سرایت کرده است

با همه نقصی که در من بوده است

باز هم او دعوتم بنموده است

میهمانی شد شروع ای عاشقان

نور حق کرده طلوع ای عاشقان

باز مولا سفره داری می کند

دعوت از عبد فراری می کند

دوستان آیید تا نجوا کنیم

محفل عشاق را بر پا کنیم

نیمه شب ها ناله و آوا کنیم

شاید آن گم گشته را پیدا کنیم

بسته ام من با دلم عهدی دگر

تا ببینم چهره مهدی دگر

السلام ای میهمانی خدا

ماه خوب آسمانی خدا

السلام ای روزه داران السلام

عاشقان مخلص ماه صیام

السلام ای ناله های نیمه شب

حال پر سوز و دعای نیمه شب

السلام ای ذکر پر سوز سحر

ای مناجات دل افروز سحر

السلام ای روزهای بی گناه

السلام ای شور اشک و سوز و آه

السلام ای روزه دار بی قرین

السلام ای دلبر صحرا نشین

یک شبی افطار مهمانم نما

تو خودت قاری قرآنم نما

 

ترنم عشق:

خدای من !! دوباره ماه رمضان شد ، دوباره ماه ضیافتت شد ،

 خدایا هر کی میخواد مهمونی بره لباس تمیز می پوشه با لباس

 کثیف کسی مهمونی نمیره حالا اینو می خوام بگم من

  اومدم لباس گناه رو از تنم بیرون کنی

 عوضش لباس تقوی به تنم کنی .

 

آی صاحب خونه هوای این گدای هر ساله ات رو داشته باش.

امسال یه کاری کن که دیگه دلامون خونه تو باشه و به کمال نزدیک بشیم.

التماس دعا

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 12:33 توسط f.mosavi| |

 

 

 

خدایا منو ببخش

اگه یه وقتایی فکر میکنم وظیفه ات هست که همه چیز رو بهم

بدی و یه جورایی همیشه ازت طلبکارم...

خدایا منو ببخش

اگه بابت اون چیزهایی که بهم ندادی اون جور که باید شکرت

رو به جا نمی آرم...

خدایا منو ببخش

که همیشه تو ناخوشی ها یادم می افته که یه خدایی هم دارم...

خدایا منو ببخش

که همیشه تو نمازم همه جا هستم الا در نماز...

خدایا منو ببخش

که همیشه برای همه چیز و همه کس به اندازه ی کافی

وقت دارم؛ جز برای نماز خوندن و با تو بودن...

خدایا منو ببخش

که ساعتهای متوالی رو با دیگران می گذرونم ولی موقع نماز

خوندن از همه ی مستحبات فاکتور میگیرم...

خدایا منو ببخش

که بهت اعتراض میکنم وقتایی که دستم رو با مهربانی

می گیری و از پرتگاه نجاتم میدی...

خدایا منو ببخش

یه وقتایی به خاطر نماز هیچ و پوچ و بی روحی که می خونم

فکر میکنم لایق بهترین ها هستم..

خدایا منو ببخش

اگه همیشه به فکر رضای همه ی هیچ ها هستم؛ولی به

 فکر رضای تو که همه هستی نیستم...

خدایا منو ببخش

که فکر کردن به هیچ ها،غبار بر دلم نشانده تا نتوانم تو را بشناسم...

خدایا منو ببخش

اگه یه وقتایی تو رو دشمن خودم میدونم و همه ی هیچ ها

 رو دوست خودم...

خدایا منو ببخش

اگه یه وقتایی یادم میره که تو خدایی و من بنده ات

 

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 14:44 توسط f.mosavi| |

 

 

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش

 زندگی کند. دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بود و گام هایش

 مردد و لرزان بود. اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع

میشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا

برایش مشکل می ساخت.

نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، 

یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.

پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند. پسر گفت: ”

باید فکری برای پدربزرگ کرد.به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن

 پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.‌” پس زن و شوهر

برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.در آنجا پیرمرد به

تنهایی غذایش را میخورد،در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از

 غذایشان لذت می بردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته

بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا میدادند.

 گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند

 هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشک است.

اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند

و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.اما

کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.یک شب

 قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که

روی زمین ریخته بود.با مهربانی از او پرسید: ” پسرم ، داری چی میسازی ؟‌”

 پسرک هم با ملایمت جواب داد : ” یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی

بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم .”

وبعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش

را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد.

آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.

قدرت درک کودکان فوق العاده است .چشمان آنها پیوسته در حال مشاهده ،

گوشهایشان در حال شنیدن . ذهنشان در حال پردازش پیام های دریافت

شده است.اگر ببینند که ما صبورانه فضای شادی را برای خانواده تدارک

میبینیم، این نگرش را الگوی زندگی شان قرار می دهند.

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 19:13 توسط f.mosavi| |

 

 

طعم تلخ حقیقت


جغدی روی كنگره های قدیمی دنیا نشسته بود و زندگی را تماشا میكرد.

رفتن و ردپای آن را و آدمهایی را می دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند!

جغد اما می دانست كه سنگ ها ترك می خورند، ستون ها فرو می ریزند،

 درها می شكنند و دیوارها خراب می شوند.

او بارها و بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابه لای خاكروبه های

 كاخ دنیا دیده بود.او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند

 و فكر میكرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز كمی بلرزد.

روزی كبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است

 سكوت كنی و آواز نخوانی.آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می كنی.

 دوستت ندارند. میگویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.

قلب جغد پیر شكست و دیگر آواز نخواند.

سكوت او آسمان را افسرده كرد ...

آنوقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره های خاكی من! پس چرا دیگر

 آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.جغد گفت: خدایا! آدمهایت

 مرا و آوازهایم را دوست ندارند. خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن

 می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ.

تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آنكه می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز

 دل نمی بندد. دلنبستن سخت ترین و قشنگ ترین كار دنیاست.

اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره های دنیا می خواند و آن كس

كه می فهمد، می داند که آواز او حقیقتی از پیغام های خداست.

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 17:41 توسط f.mosavi| |

 

بهار، جلوه گاه پروردگار

با رسیدن بهار، طبیعت ردای سبز بر تن می کند. چکاوک ها، هزار دستان و قمریان،

 نغمه ها و سرودهای فرح بخش و تازه سرمی دهند و انسان ها را به مهرورزی،

گره گشایی و هم گرایی فرا می خوانند. بهار، پیام آور عشق و رویش است و

موسم سرور و آشتی و به همین خاطر است که خواستنی است و با آمدنش

 دل ها سرشار از سرور و جان ها معرفت می یابد.

بهار، پیام آور تعادل است و اینکه در سایه تعادل، زندگی زیبا می شود.

با دیدن بهار، رحمت و محبت خداوند را به یاد می آوریم. در اینکه چشمه مهر ایزد

همواره به سوی آدمیان و همه موجودات، سرازیر است و ما اگر او و نشانه هایش

 را فراموش کنیم، او هرگز ما را فراموش نمی کند و با دگرگونی فصل ها نیز به

جلوه گری قدرت بی پایانش می پردازد تا شاید دلی به یاد او افتد و به شوق

او بتپد و بر اثر تماشای جلوه هایش، اشک شوق از چشمی جاری شود.

اساسا جهان هستی، آینه دار خداست و جمال پروردگارش را به تماشا

 گذاشته است. به تعبیر زیبای حافظ:

         مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست؟ به دست مردم چشم، از رخ تو گل چیدن

بهار نیز یکی از باشکوه ترین جلوه های خدا در جهان هستی است که

 می توان با تماشای آن، نقبی به عالم معنا زد و راهی به سوی خدا یافت

و جمال پروردگار را به تماشا نشست. چه زیبا سروده است، سعدی شیرازی:

    بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار 

خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

    بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق نه کم از بلبل مستی تو بنال ای هشیار
    آفرینش همه تنبیه خداوند دل است دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار
    خبرت هست که مرغان سحر می گویند آخر ای خفته! سر از خواب جهالت بردار

پیام متن:

1. زیبایی و شکوه بهار، درس مهرورزی و دگرگرایی و گره گشایی به آدمیان می دهد.

2. بهار؛ یعنی خداوند فراموششان نمی کند؛ و جلوه گری دوباره بهار، دل ها را

در یاد خویش عطرآگین می سازد.

3. با دیدن جلوه های خداوند در فصل بهار، بیش از پیش به عظمت و مهر

خداوندی پی می بریم.

کمتر از طبیعت نباشیم، ما نیز دگرگون شویم

طبیعت به عنوان یکی از نشانه های خدا، سرشار از درس و عبرت است.

 دلی که بیدار است، در هر پدیده ای عبرتی می بیند و از هر نشانه ای

 درسی می آموزد. بیداردلان، از بهار، درس تحول و نوشدن می آموزند.

 به تعبیر رسول اکرم صلی الله علیه و آله : «آن کس که با تغییر دنیا از

 وضعی به وضع دیگر آگاه نشود، از غافل ترین مردمان است».

اگر طبیعت شکوفا و زیبا می شود، ما نیز می توانیم. اگر بهار، فصل سرزندگی

 و طراوت است، چرا ما این گونه نباشیم؟

از قافله بهار عقب نمانیم و درس دگرگونی برای بهتر شدن و شکوفایی و طراوت بیاموزیم.

عیدتون مبارک

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 20:31 توسط f.mosavi| |

 

 

هیچ کس نمیتونه به عقب برگرده و همه چیز را از نو شروع کنه
ولی هر کسی میتونه از همین حالا عاقبت خوب و جدیدی را برای خودش رقم بزنه
خداوند هیچ تضمین و قولی مبنی بر این که
حتما روزهای ما بدون غم بگذره
خنده باشه بدون هیچ غصه ای
یا خورشید باشه بدون هیچ بارونی، نداده
ولی یه قول رو به ما داده که اگه استقامت داشته باشیم
در مقابل مشکلات، تحمل سختی ها رو برامون آسون میکنه
و چراغ راهمون میشه ... ناامیدی ها مثل دست اندازهای یک جاده هستن
ممکنه باعث کم شدن سرعتت در زندگی بشن
ولی در عوض بعدش از یه جاده صاف و بدون دست انداز بیشتر لذت خواهی برد
بنابراین روی دست اندازها و ناهمواریها خیلی توقف نکن
و با استقامت هر چه تمامتر به راهت ادامه بده

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 12:58 توسط f.mosavi| |

 

 

 

آدمهای ساده را دوست دارم.

 

همان ها که بدی هیچ کس را باورندارند.

 

همان ها که برای همه لبخند دارند.

 

همان ها که همیشه هستند،

 

برای همه هستند.

 

آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی

 

ساعتها تماشا کرد؛

 

عمرشان کوتاه است.

 

بسکه هر کسی از راه می رسد

 

یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمینشان میزند

 

یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

 

آدم های ساده را دوست دارم.



بوی ناب “آدم” می دهند.

 

نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 13:53 توسط f.mosavi| |

Design By : Night Melody