آلاچیق
مختصر اما مفيد!!! خوشبختي! بد بختي با جمعي از دوستان داشتيم در مورد خوشبختي و بدبختي بحث مي كرديم بحث گل انداخته بود هر كسي نظري مي داد كه البته براي خودش خيلي مهم بود.بعضي ها قبلا به اين نكته فكر كرده بودند و جواب هاي پخته و خوبي مي دادند و بعضي ها هم كه بي تجربه بودند افكار سطحي تري نسبت به قضيه داشتند. از خانمي كه خيلي ساكت در گوشه اي نشسته بود و با دقت به حرف هاي ديگران گوش مي كرد پرسيدم: نظر شما كه سرد و گرم روزگار را چشيده ايد چيست؟ به راستي بدبختي وجود دارد؟ با متانت خاصي گفت:البته! - به نظر شما بزرگ ترين بدبختي انسان چه مي تواند باشد؟ - عذاب وجدان! - و بزرگ ترين خوشبختي؟ - دل خوش! - چگونه مي توان به آن دست يافت؟ - با وجداني آسوده. نظر شما چيه؟ " تو خوشبختي " آيا سقفي بالاي سرت هست؟ ناني براي خوردن لباسي براي پوشيدن و جايي براي خوابيدن داري؟ آري نامي براي خوانده شدن كتابي براي آموختن و دانشي براي ياد دادن داري؟ آري بدني سالم براي برداشتن سبد يك پيرزن سخني براي شاد كردن يك كودك دهاني براي خنديدن و خنداندن داري؟ آري لحظه اي براي حس كردن قلبي براي دوست داشتن و خدايي براي پرستيدن داري؟ آري پس تو خوشبختي بسيار خوشبخت فقط يك روز امروز كسي باش كه واقعا آرزو داري.مهربان و با گذشت ساده و شفاف،پاك و خالص با انعطاف و مدد رسان رنج و نگراني را كنار بگذار.به لحظات زندگي چنان ارزش بده كه آرزو داري امور از اين پس همان طور پيش بروند. درك كن كه با خودخواهي و خودپسندي درد جسماني و رنج رواني را براي خود تدارك مي بيني.زندگي كن با مرام هاي واقعي چون:محبت و عفو و وجودي عاشق،از خواسته نفس رها شو و در وجود خويش به جاي رنج دادن و ناسپاسي به دنبال شوق و اميد باش. فقط يك روز بي ضرر باش و... پاسخي براي هر سؤال عشق پاسخ هر سؤالي است.چرا ما اينجا هستيم؟ عشق. از كجا آمده ايم؟عشق.چگونه صلح را در جهان بر قرار كنيم؟ عشق. ما باور نمي كنيم كه زندگي ساده است و پاسخ به مشكلات هم مي تواند ساده باشد:عشق. در حقيقت خشم،غم و درد چه علتي به جز عشق دارد؟بايد بياموزيم كه به خودمان و جهان بدون قيد و شرط عشق بورزيم غير ممكن است كه لبريز از عشق باشيم و در عين حال از خشونت يا نفرت رنج ببريم. ... پیرزنی در خواب به خدا گفت: «خدایا من خیلی تنها هستم. آیا مهمان خانه من می شوی؟» ندایی به او گفت که فردا خدا به دیدنش خواهد آمد. پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به آب و جارو کردن خانه کرد، رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود،پخت. سپس نشست و منتظر ماند....
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |

