تبليغاتX
آلاچیق


آلاچیق

 

 

اینجا مکان عشقه  توقف کینه  مطلقا ممنوع!

 

 

همسفرم می شی؟ آره با تو ام. با خود خودت. کجا می رم؟

 

یه سر می رم به مکان عشق،یه سفر رویایی به یه معبد استثنایی

 

به یه جایی که فقط جای پاکی هاست. همون جا که وقتی بلرزه،

 

میتونه زندگیت رو بلرزونه. وقتی بسوزه میتونه آتیشت بزنه،

 

وقتی بگیره میتونه دلیل مبهم باریدن بی اختیار چشمات

 

 مثل ابر بهار شه.

 

اون جا که مهرش افسون می کنه. همون جا که اگه از عمقش

 

 چیزی رو بخوای اگه خیرت تو اون خواسته باشه،استجابتش رد خور

 

نداره.اون جا که در شأن آسمونیه نه هوس های پست و بی مقدار.

 

باید عشق از خود بی خودت کنه. اینجا مبدأ مهره برای تابش و درخشش

 

 عشق به کل کائنات.اینجا جای کدورت و غم نیست.جای بزرگنمایی،

 

قضاوت های ناعادلانه،و گیر دادن به اندیشه های منفی نیست.

 

یادت نره (خونه دلــت) مکان عشقه.

 

اگه حتی یه ذره بغض و کینه وکدورت توش راه پیدا کنه درو دیواراش

 

سیاه می شه. اون وقت دیگه درخور عزیزترین ها نیست آخه تو

 

 یه مکان این چنینی اصلا جا برای بها دادن به رنج های نطلبیده

 

 و جای به دل گرفتن بی مهری و نامهربونی ها نیست.

 

اینجا همون جاییه که صدای ضربانش آهنگ زندگیه من و توست.

 

گاهی اوقات گوشمون از صداهای مختلف اون قدر پره که صداهای

 

 اصلی زندگیمون رو فراموش کردیم .چند وقته صدای نبضش رو از یاد بردیم؟

 

چه مدته که به تکرار لحظات تکراری بی جذبه زندگی عادت کردیم

 

و به کمتر از لیاقتمون رضایت دادیم؟ نکنه به اشتباه باور کردیم زندگی تو

 

همین تکرارهای بی ثمر کسالت بار خلاصه شده؟!!!

 

 وای بر ما اگه خودمون رو غرق کاری کردیم که به نادرست بودنش ایمان

 

 داریم. وای بر ما اگه خوب تر بودن رو به آینده و فردا پاس دادیم...

 

اون فردای که واسه تغییر منتظرشیم هرگز نمی رسه اگه هنوز

 

 نفهمیده باشیم امروز همون فردای دیروزه...

 

هیچ تضمینی واسه بودن تو لحظه بعد واسه هیچ کدوممون نیست

 

همین حالا وقتشه،اگه هنوز منتظر فرداییم تو قمار زندگیمون باختیم.

 

بيا به ياد بياريم تا حالا چند نفر هستن که نتونستیم ببخشیمشون،

 

شایدم هنوز از خودمون مکدریم و تو محاکمه وجدانمون نتونستیم

 

 خودمون رو ببخشیم.

 

اگه تو هم میخوای مثل من سبک شی،اگه میخوای طعم تجربه شیرین

 

 پرواز رو خودت بچشی بیا همین حالا با من همسفر شو.

 

چشماتو ببند و فقط اراده کن ببخش و رها شو. از خودت شروع کن

 

تا کسی که همیشه محاله بتونی ببخشیش.

 

امروز همون روز خوب خداست که جون می ده واسه جشن گرفتن

 

 یه تولد نو  واسه برگشتن به یه دل پاک و ساده به پاکی و شفافیت

 

 کودکانه ای که خیلی زود بی مهری و قهر بزرگترا رو فراموش می کرد

 

 و بدون بغض و کینه به سرعت برق و باد خودشو تو دل اونا جا می کرد.

 

عشق در قلب ما به امانت گذاشته نشده تا زیر گرد و غبار کدورت و رنجش

 

 و بی مهری بوی نا بگیره. عشق عطری داره که همه رو مست می کنه

 

حیف این عطر بی همتا نیست که تو جاش اون قدر بمونه که بی مصرف

 

و بی خاصیت بشه؟؟

 

اگه با کسی قهری دیگه بسه. امروز آشتی رو تجربه کن.

 

 عاشقانه عشق بورز تا با قدرت نا محدود عشق خدا یکی بشی.

 

 بخشنده باش تا بخشنده شوی.

 

اون وقته که میتونی با بند بند وجودت لذت مستی پرواز رو حتی رو

 

 همین زمین خاکی به وضوح روز درک کنی.

 

اگه همه رنج و کدورت ها رو تو یه چشم به هم زدن دور بریزیم

 

 می رسیم به مکان عشق به درک مقام والای عشق...

 

بیا گذشته های دردناک رو رها کنیم. اینجوری امروز قطعا یه روز دیگه است.

 

امروز دیروز نیست امروز شروع تازه باقی زندگی ماست.

......

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 17:55 توسط f.mosavi| |

 

                 

  حـكـايــت مـرد كـور

 

 

 روزي مرد كوري روي پله هاي ساختماني نشسته بود و كلاه و تابلويي را در كنار

 

 پايش قرار داده بود.روي تابلو خوانده مي شد:"من كور هستم لطفا كمك كنيد."

 

 روزنامه نگارخلاقي از كنار او مي گذشت. نگاهي به او انداخت. فقط چند سكه در

 

 داخل كلاه  بود. او چند سكه در داخل كلاه انداخت و بدون اينكه از مرد كور اجازه

 

 بگيرد تابلوي او را  برداشت، آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو

 

 را كنار پاي او گذاشت و آنجارا ترك كرد .عصر آن روز، روزنامه نگار به آن محل برگشت

 

 و متوجه شد كه كلاه مرد پر از سكه و اسكناس شده. مرد كور از صداي قدمهاي او،

 

 خبرنگار را شناخت. از او  پرسيد كه بر روي تابلو چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب

 

 داد:"چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شكل ديگري نوشتم"  و

 

 لبخندي زد و به راه خود ادامه داد.

 

  مرد كور هيچوقت ندانست كه او چه نوشته است ولي روي تابلو خوانده مي شد:

 

 "امروز بهار است، ولي من نمي توانم آن را ببينم."

 

             

  حـكـايـت درويـش و ده

 

 درويشي به در دهي رسيد جمعي كدخدايان را ديد آن جا نشسته اند گفت: مرا

 

 چيزي دهيد وگرنه به خدا با اين ده همان كار كنم كه با ده ديگر كردم...

 

  ايشان بترسيدند. گفتند : مبادا كه ساحري باشد كه از او خرابي به ده ما برسد.

 

 آن چه خواست  بدادند. بعد از آن پرسيدند كه : با آن ده چه كردي؟ گفت : آن جا

 

 چيزي خواستم ندادند به اين  ده آمدم ; اگر شما نيز چيزي نمي داديد اين ده را رها

 

 مي كردم و به دهي ديگر مي رفتم!!!

                                

                                                                                      

    نـتـيـجـه اخـلاقـي

                                           
  وقتي كارتان را نمي توانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير دهيد.

 

 خواهيد ديد بهترين ها ممكن خواهد شد. باور داشته باشيد هر تغيير بهترين

 

  چيز براي زندگي است. حتي براي كوچكترين اعمالتان از دل، فكر،

 

  هوش و روحتان مايه بگذاريد.

  

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 17:10 توسط f.mosavi| |

 

 

  

 

سلام دوستان وهمراهان عزیز...  شما عنوان مطلب رو نمی خونین؟

 

من نوشتم داستان! ببخشید که باعث نگرانیتون شدم. این یه داستان

 

 واقعی است که من تو یه کتاب خوندم...خدا رو شکر من مریض نیستم

 

 امیدوارم که هیچ کس به این مریضی دچار نشه و همتون سالم و سلامت

 

 باشین. ممنون از نظرات پر از مهرتون .. من رو بی نهایت خوشحال می کنین

 

براتون آرزوی سلامتی و خوشبختی می کنم

 

خدانگهدار   

 

 

به سوي زندگي

 

هنگام دلتنگي يه وقت نگي: اي خدا من يه مشكل بزرگ دارم،ميتوني بگي:

 

اي مشكل من يه خداي بزرگ دارم.

 

آرام و مطمئن مي نشينم روي صندلي:ناخودآگاه ذكر مي گويم.از سه ماه پيش كه

 

 براي اولين بار روي اين صندلي نشستم تا به حالا كه نمي دانم چندمين بار است

 

 كه اينجا مي نشينم،مدام و ناخودآگاه ذكر مي گويم.

 

دكتر جواب سلامم را به گرمي پاسخ مي دهد،جواب آزمايشم را روي ميزش

 

مي گذارم رنگ صورتش عوض مي شود.جرات نمي كند آن را بردارد.

 

اما من احساس سبك بالي مي كنم.در وجودم جواب را مي دانم. اين بيماري چقدر

 

 مرا بزرگ كرد!

 

همين سه ماه پيش بود كه از زبان دكتر واژه سرطان را شنيدم.فقط همين واژه را

 

 شنيدم بعدش از ترس كر شدم،هيچ صدايي را نمي شنيدم،ذهنم خالي خالي شده بود

 

 با خودم مي گفتم:پس علت تمام دردهاي شبانه روزي ام معلوم شد.

 

 چقدر ترسيده بودم!نمي دانم چطور از مطب آمدم بيرون،يكي دو هفته تا مي توانستم

 

 گريه كردم.

 

بعد از ظهر يكي از همان روزهاي تلخ,تلويزون را ناخودآگاه روشن كردم،مدام با

 

خودم مي گفتم: خدايا خودت مشكلم را حل كن. ناگهان شنيدم كه مجري برنامه گفت:

 

به خدا نگو مشكل دارم،به مشكل بگو خدا دارم...! و من ... سبك شدم...

 

 آرام گرفتم و به سرطان گفتم كه خدايي دارم بي نهايت مهربان و شفا دهنده روزها و

 

شب ها همين جمله را مي گفتم و براي سلامتي ام خدا را شكر مي گفتم و ذكر ميخواندم.

 

چند روز گذشت باز هم همان جمله را به سرطان گوشزد كردم و ... چند روز بعد

 

 احساس كردم مخاطبم ناپديد شده است.اين را از كوچيدن دردهايم فهميدم.

 

ولي من به شكرگزاري ادامه دادم تا ... آن لحظه كه آرام و مطمئن نشستم روي صندلي."

 

دكترم خيلي خوشحال است. نمي تواند باور كند كه در عرض سه ماه،سرطان بد خيم

 

ناپديد شده باشد.من از او خوشحال ترم و مي دانم كه هر آن چه خدا بخواهد همان مي شود.

 

از دكترم خداحافظي مي كنم و با اميد و اطميناني زيبا،به سوي زندگي گام بر مي دارم.      

 

 

 

 

             

 

 

 

جرعه اي از شراب طهور

 

خود را از گناه و بدكاري پاك ساز تا به يقين رستگار گردي.(شمس/۹)

 

از ياد خدا رخ متاب كه شيطان يار و همنشين دايم تو خواهد شد.(زخرف/۳۶)

 

از جمله كساني باش كه به خدا ايمان آورده و يكديگر را به صبر و مهرباني سفارش مي كنند. (بلد/۱۷)

 

خدا توبه بندگان خويش را مي پذيرد و گناهان را مي بخشد و هر چه كنيد آگاه است. (شورى/۲۵)

 

به ياد داشته باش كه روزي براي نيك و بد اعمال خويش از قبر برانگيخته خواهي شد. (عاديات/۹)

 

مبادا شيطان شما را از راه حق بازگرداند كه دشمني او براي شما آشكار است. (زخرف/۶۲)

 

پس تو هرگز يتيم را ميازار و فقير را هرگز از خود به زجر مران.(ضحي/۹و۱۰)

 

بدان كه كار نيك كردن به نفع تو و كار بد به زيان توست،همانا به سوي خدا باز مي گرديد.(جاثيه/۱۵)

 

اهل تقوا از اتش دوزخ دوري جستند آن زمان كه مال خود را به فقيران زكات دادند.(لبل/۱۷و۱۸)

 

همواره به قرآن تمسك جوي كه تو به راه راست و طريق حق هستي.(زخرف/۴۳).

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 15:50 توسط f.mosavi| |

      


 

   قايم موشك

 

 در زمان هاي قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود،فضيلتها و

 

 تباهي ها در همه جا بودن .

 

 يه روز كه همه دور هم بودن و از بيكاري خسته و كسل شده بودن، ذكاوت

 

 ايستاد و گفت كه بياين يه بازي كنيم مثلا قايم موشك.همه به جز تنبلي از اين

 

 پيشنهاد استقبال كردند  كه ديوونگي پريد وسط و گفت:من چشم مي ذارم.

 

 واز اونجايي كه هيچكس دوست نداشت كه دنبال ديوونگي بگرده،همه قبول

 

 كردن. ديوونگي رفت جلوي يه درخت و چشماشو بست و شروع كرد به

 

 شمردن: يك...دو...سه...

 

 هركي يه جا قايم شد.لطافت خودشو به ماه آويزون كرد،خيانت رفت و ميون

 

 انبوهي از زباله پنهون شد،اصالت رفت و تو ابرها مخفي شد،هوس به مركز

 

 زمين رفت،دروغ داد زد كه من زير يه سنگ قايم مي شم ولي به ته دريا رفت.

                                          

 و ديوونگي همين طور مي شمرد:72...73...74...

 

 همه پنهون شده بودند به جز عشق كه همواره مردد بود و نمي تونست تصميم

 

 بگيره پنهون كردن عشق خيلي مشكل بود چون عشق بالاخره خودشو نشون

 

 مي داد.

 

 در همين هنگام ديوونگي شمردن رو تموم كرد:99 ...100

 

 

 هنگامي كه ديوونگي به صد رسيد،عشق پريد و ميون يك بوته گل رز پنهون شد.

 

  ديوونگي فرياد زد كه دارم ميااااااااااام....دارم ميام.

 

 اولين كسي رو كه پيدا كرد تنبلي بود چون تنبلي نرفته بود جايي پنهون بشه.

 

بعد از اون لطافت رو پيدا كرد.دروغ رو ته درياچه،هوس رو توي مركز زمين.

 

 يكي يكي همه رو پيدا كرد،به جز عشق.!!!

 

 از پيدا كردن عشق نااميد شده بود كه ناگهان حسادت در گوشش زمزمه كرد كه

 

 عشق پشت بوته گل رزه.  

 

 ديوونگي يه شاخه رو از درخت كند و با شدت و هيجان به درون بوته گل

 

 فرو كرد اين كار رو چند بار كرد كه با شنيدن ناله اي ديگه ادامه نداد.

 

 عشق از پشت بوته اومد بيرون در حالي كه با دستش صورتش رو كه پر از

 

خون بود گرفته بود.شاخه ها به چشمهاي عشق فرو رفته بود و او جايي رو

 

 نمي ديد.او كور شده بود ،در حالي كه اين فقط يه بازي بود.

 

 ديوونگي گفت:من چي كار كردم؟!  چه طور مي تونم درمونت كنم؟!

 

 عشق گفت: تو نمي توني منو درمون كني اما اگه مي خواي كاري كني،

 

 راهنماي من باش.

 

 و اينگونه است كه از آن روز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره

 

 در كنار اوست.

 

...

 

اين رو نوشتم ياد دختر برادرم زهرا افتادم...زهرا 2 سالشه

 

بابام خيلي نوه هاش رو دوست داره وقتي پيشمونن كلي باهاشون بازي

 

مي كنه يكي ازاين بازي ها همين قايم موشكه..

 

 بابام چشم مي ذاره و بچه ها قايم ميشن.. بعد كه مي ره دنبالشون

 

 اسمشون رو صدا مي كنه: الاااااء كجاي؟ زهرااااء كجاي؟

 

الاء كه از زهرا بزرگ تره جواب نمي ده و جاش رو لو نمي ده اما زهرا

 

وقتي بابام صداش ميكنه با اون صداي ملوس و نازش ميگه :

هاااا ! من اینجام.

 

 

من كلي بهش مي خندم فكر كنم بايد اسم زهرا رو بذاريم سادگي نه؟



                        بچه ها خیلی معصوم هستند . مگه نه ؟
                                

 

 

نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 14:8 توسط f.mosavi| |

  

          

ترانه گل

 

 

من واژه اي هستم

كه صداي طبيعت آن را

مي گويد و تكرارش مي كند

من ،ستاره اي افتاده هستم

از خيمه عرض نيلگون

 بر فرش سبز

 

من دختر ذراتي هستم

كه زمستان از آن بارور شد

و بهار آن را به دنيا آورد

من در زانوي تابستان پرورش

يافتم و در بستر پاييز به خواب

رفتم....

 

به هنگام سپيده با نسيم يگانه

مي شوم تا آمدن نور را خبر دهد

و شب هنگام به پرندگان مي پيوندم

تا با نور وداع گويم.

 

دشت ها به رنگ هاي زيباي من

آراسته مي شوند و هوا

با رايحه من معطر است

تا خواب را در آغوش مي كشم

چشمان شب مرا پاس مي دارد

 

و چون بيدار مي شوم

در خورشيد خيره مي نگرم

كه او،تنها چشم روز است

شراب شبنم مي نوشم

صداي پرندگان را مي شنوم

و با موج موزون علف ها

به رقص مي آيم.

 

من عاشق بخششم،من حلقه

عروسم،من خاطره لحظه شادي ام

و آخرين بخشش زندگي به مرگم

من جزيي از شادي و بخشي از

 اندوهم اما...

همواره به آسمان چشم مي دوزم

 

تا فقط نور را ببينم

و هرگز به پايين نمي نگرم

تا شاهد سايه ام باشم

اين حكمتي است

كه انسان بايد بياموزد.

 

 

جبران خليل جبران

 

       

               asheghaneha_(84).jpg

 

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 16:25 توسط f.mosavi| |

 

 حضرت فاطمه

 

آن شب فاطمه درخواب ديد فرشتگان بال در بال پرواز مي کردند آنچنان که آسمان را به

 

 تمامي مي پوشاندند...دو فرشته پيش رو آمدند ، سلام کردند و مرا روي بال هاي خود

 

 سوار کرده و به آسمان بردند. ناگهان بوي بهشت به مشامم رسيد. فرشتگان صف در

 

 صف ايستاده بودند و ورود مرا انتظار مي کشيدند . اول خنده اي بسان بازشدن گلي و

 

 بعد هم با هم گفتند: خوش آمدي اي هدف آفرينش بهشت " لَوْ لاکَ لَما خَلَقْتُ الاَ فْلاک

 

 فرشتگان مرا بالاتر بردند ، قصرهاي بي انتها، لباس هاي بي همانند، آنچه چشم از

 

 حيرت خيره مي ماند ، و بعد نهرهاي آبي سفيدتر از شير و خوشبوتر از عطر وبعد

 

 قصري ، و چه قصري! ....

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 22:18 توسط f.mosavi| |


Design By : Night Skin