آلاچیق
پاداش کـار نـیـک پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات خرج تحصیل خود را بدست می اورد، یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه نا قابل در جیب داشت.در حالی که گرسنگی سخت به او فشار می آورد تصميم گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند.. با این حال وقتی دختر جوانی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت:چقدر باید به شما بپردازم؟ می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت:از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که "هاروارد کلی" نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. منتقل شد. دکتر "هاروارد کلی" برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. شد او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت.و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات زندگی وی به کار گیرد.مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است. امضا دکتر "هاروارد کلی"... به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. که عشق تو در قلبها و دست های انسانها جریان دارد . از كعبه حق بانك جلى مى آيد و علي (ع) مي آيد ... ساقه هاي نيلوفري از پايه هاي عرش بالا رفته و سرير ولايت را به عطر وجودي خود آراسته اند، تا او بيايد و بر تکيه گاه پوشيده از رازقي آن تکيه زند. درون کعبه چه غوغايي است امروز! ملائک، بال در بال گستره آسمان ها را پوشانيده اند و جبرائيل و ميکائيل و اسرافيل حلقه خانه کعبه شدند تا پر به نور وجود او بسايند! طنين نام او هلهله شادي ملائک است. جام هاي افلاکي عاشقان به سوي او مي آيند و گيسوان سياه شب به يمن وجود او گل خنده هاي نقره اي را در ميان آبشار آسماني اش تقسيم مي کند؛ چرا که امشب علي (ع) مي آيد!... 13 رجب سال سي ام از عام الفيل! آسمانيان طبق طبق نور مي آوردند، آن گاه که ديوار کعبه شکافته شد و فاطمه بنت اسد قدم به درون کعبه نهاد که علي اعلي خانه خويش را از براي قدوم مبارک او آماده کرده بود ... و او آمد که نام خود را از خدا گرفته بود و آمده بود تا بت هاي خانه را در هم بشکند و بر پشت بام آن نداي يگانگي و توحيد ذات مقدس خداي تعالي را سر دهد و او را تقديس کند و فرياد حق طلبي اش را از ميان کفرها و نفاق به گوش جان هاي عاشقان برساند و پرواز شور آفرين کبوتران عشق را جاني تازه بخشد. آسمانيان همه از شراب عشق علي (ع) نوشيده اند و لب از جام وصال او تر کرده اند و اينکه زمينيان را فرصتي است تا در چشمه جوشان معرفت او تن بشويند و به نور وجودي او رخ برگشايند؛ او که معشوق خداوند است. او علي است و خدايش اعلي. او که مهتاب سپيدي رويش را از او دارد و کوچه ها همه بي قرار اويند و پنجره ها در انتظار قدوم مبارکش. او که چشمانش همه حديث و اعجاز است و نگاه هستي بخشش پياله جان ها را از شور زندگي، عشق و شيدايي لبريز مي کند؛ او معشوق خداست. ياس ها و نرگس ها در بي کران هاي گذرگاه هستي، عرشيان و زمينيان را در هاله اي از عطر و رويا مي برند؛ چرا که عطر وجودشان را از وجود علي (ع) به وديعت گرفته اند! آب هاي همه درياها از انعکاس نام او مي درخشند و مي خندند و نسيم هاي بهاري، در وزش لابه لاي شاخ و برگ هاي بيدهاي مجنون نام او را زمزمه مي کنند و نغمه خوش طنين نام اوست که اين گونه بلبلان عاشق را به ترنم در آورده است و بهشت براي خاطر او تمام زنبق هايشان را نثار زمينيان کرده است! او علي است؛ طبيبي که هر کجا که لازم باشد بر زخم ها مرهم مي نهد و دل هاي نابينا و گوش هاي ناشنوا و زبان هاي بي کلام را درمان مي کند. او علي (ع) است که غفلت و ناداني و حيرت و سرگرداني را معالجه و روشني هاي حکمت و عرفان را تقديم دل ها و جان هاي تشنه عاشقان الهي مي کند. مردي مي آيد از تبار نور، از تبار عاشقان و شوريدگان. مردي که محمد (ص) از گل خنده هاي نگاه او نشاط مي يابد و ابوطالب در نيمه شب هاي بيداري دل، با او راز دل مي گويد .. و فاطمه بنت اسد باغ چشمانش را به روي او مي گشايد تا گل شادماني را آبشار لبخند او شکوفا کند. مردي که طلوع مهرانگيز نگاهش ديگر بار حلاوت وصال و عشق را در چشمه لايزال به جان پاکان مي نوشاند و پياله حيات عاشقان از نگاهش لبريز مي شد. علی، فصيح ترين شعر حيات و زيباترين آواز آفرينش بود. خانه می گوید علی كاشانه می گوید علی عشق همراه توشد ناگاه آگاه تو شد اثر برادر عزيزم: علي رضا دلخوش ( با اندكی جابجايی در ترتيب بيتها )
ديوارهاي شيشه اي يك روزي از روزها دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشهاى در وسط آكواريوم آن را به دو بخش تقسيم کرد.در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود. ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمىداد.او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مىکرد، همان ديوار شيشهاى که او را از غذاى مورد علاقهاش جدا مىکرد. پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است. در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آنسوى آکواريوم نيز نرفت... میدانید چـــــرا ؟ ديوار شيشهاى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سختتر و بلندتر مىنمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش . شيشهاى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آنها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند. لـبخندها و اشک ها همچنان كه خورشيد، اشعه هاي نوراني خود را از پهناي باغ ها مي روبيد ماه پرتوهاي نقره فام خود را بر سر گل ها مي افكند. من زير درختان نشسته ام و بر تغييرات هوا مي انديشم و از لا به لاي شاخه هاي درختان به درخشش ستارگان كه چون پولك هايي براق بر فرشي كبود جلوه نمايي مي كنند چشم دوختم از دور مي توانستم نجواي جويباران دره را بشنوم...وقتي پرندگان بين لانه ها پناه مي گرفتند ،شاخه هاي گل گلبرگ هايشان را جمع مي كردند و سكوت فضاي اطراف را فرامي گرفت. صداي پايي را در ميان علف ها شنيدم،توجه كردم و زن و شوهر جواني را ديدم كه به آلاچيق من نزديك مي شدند... آن ها را ببينم.آن گاه مرد جوان به اطراف نگاه كرد و گفت:...
يك قدم تا او... و به اين پنجره خورشيد طلوع خواهد كرد بوته خاطر آن يار،گلي خواهد داد يك نفر باز تو را خواهد خواند و تو خواهي فهميد،كه به آغاز سفر نزديكي كوله بارت بردار دست تنهايي خود را تو بگير و از آيينه بپرس : بركه روشن خورشيد كجاست؟ تو به اميد و پر از شوق وصال به بلنداي پر از جذبه آن قله سفر خواهي كرد لب آن بركه نور مهرباني در راه كوزه روشن نوري در دست به تو خواهد خنديد و تو احساس عجيبي داري عاشق هجرت از خود و رسيدن به بلنداي وصال گوش بسپار به آواز خدا آشنايي كه به آرامش آن بركه نور و رها گشتن از خويش، تو را ميخواند با سلامي زيبا جرعه اي نور تو را خواهد ديد و تو سيراب از آن خواهي شد اوج پر جذبه و تنها و بلند كه دل تنگ تو را ميخواند دست در دست يقين تا نوك قله، تو را ميخواند يك قدم مانده به اوج از پس قله كوه،پرتوي روشن خورشيد تو را خواهد يافت و تو شيدا و صبور، غرق در حيرت زيبايي او خواهي شد و سراسيمه به ره توشه نظر خواهي كرد كوله بارت خاليست...!!! همچو ديدار يخي با خورشيد چكه،چكه تو در آن قله فرو خواهي شد شوق وصلي كه از آن پنجره آغاز شده است پاي آن قله، فنا خواهد شد...!!! شاعر: كيوان شاهبداغي
و آن وقت است که مي گويي: ای کاش کوله بارم خالی نبود!!! بیایید از همین حالا به فکر روز وصال باشیم و خودمون رو برای اون روز آماده کنیم... 
سالها بعد..........
اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگویدخدایا شکر.....خدایا شکر

آواى خوش لم يزلى مى آيد
بشنو كه سروش وحى حق مى گويد
آغوش گشائيد که على(ع) مى آيد
در شب میلاد تو هر دانه می گوید علی
صبر می گوید علی سجاده می گوید علی
قهرمان و ناتوان افتاده می گوید علی
قدر می گوید علی ذولقدر می گوید علی
ضربت شمشیرها در بدر می گوید علی
چاره می گوید علی بیچاره می گوید علی
بی كس و بی همدم و آواره می گوید علی
علم می گوید علی اسرار می گوید علی
ماه در پاشیدن انوار می گوید علی
ختم دین گوید علی فخر زمین گوید علی
دخترش خیرالنسا العالمین گوید علی
چاه می گوید علی با آه می گوید علی
لحظه لحظه حضرت الله می گوید علی
دار می گوید علی ایثار می گوید علی
مجتبی تنهاترین سردار می گوید علی
تاب می گوید علی بی تاب می گوید علی
راس خونین حسین بی آب می گوید علی
داد می گوید علی فریاد می گوید علی
كنج زندان حضرت سجاد می گوید علی
سینه دارد دردها از داستان مردها
با كه گویم یا علی این قصه شبگردها
فقر وتبعیض و ریا مقهور درگاه تو شد
ادامه مطلب
اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بىترديد ديوارهاى

ادامه مطلب


| Design By : Night Skin |

