تبليغاتX
آلاچیق


آلاچیق

 

 

 

 

 

 

قـطره، بــاران، دریــا

 

ازدرخت شاخه در آفاق ابر

 

برگ هاي ترد باران ريخته

 

بوي لطف بيشه زاران بهشت

 

با هواي صبحدم آميخته

 

نرم و چابك، روح آب

 

مي كند پرواز همراه نسيم

 

نغمه پردازان باران مي زنند

 

گرم و شيرين هر زمان چنگي به سيم

 

سيم هر ساز از ثريا تا زمين

 

خيزد از هر پرده آوازي حزين

 

هر كه با آواز اين ساز آشنا

 

مي كند در جويبار جان شنا

 

دلرباي آب، شاد و شرمناك

 

عشقبازي مي كند با جان خاك

 

خاك خشك تشنه دريا پرست

 

زير بازي هاي باران مست مست

 

اين رود از هوش و آن آيد به هوش

 

شاخه دست افشان و ريشه باده نوش

 

مي شكافد دانه، مي بالد درخت

 

مي درخشد غنچه همچون روي بخت

 

باغ ها سرشار از لبخند شان

 

دشت ها سرسبز از پيوندشان

 

چشمه و باغ و چمن فرزندشان

 

با تب تنهائي جانكاه خويش

 

زير باران مي سپارم راه خويش

 

شرمسار ازمهرباني هاي او

 

مي روم همراه باران كو به كو

 

چيست اين باران كه دلخواه من است ؟

 

زير چتر او روانم روشن است

 

 

 

 

چشم دل وا مي كنم

 

قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم

 

در فضا...

 

همچو من در چاه تنهائي رها

 

مي زند در موج حيرت دست و پا

 

خود نمي داند كه مي افتد كجا

 

در زمين...

 

همزباناني ظريف و نازنين

 

مي دهند از مهرباني جا به هم

 

تا بپيوندند چون دريا به هم

 

قطره ها چشم انتظاران هم اند

 

چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند

 

هر حبابي، ديدهاي در جستجوست

 

چون رسد هر قطره، گويد: دوست! دوست

 

مي كنند از عشق هم قالب تهي

 

اي خوشا با مهر ورزان همرهي

 

با تب تنهائي جانكاه خويش

 

زير باران مي سپارم راه خويش

 

سيل غم در سينه غوغا مي كند

 

قطره دل ميل دريا مي كند

 

قطره تنها كجا، دريا كجا

 

دور ماندم از رفيقان تا كجا

 

همدلي كو ؟ تا شوم همراه او

 

سر نهم هر جاكه خاطرخواه او

 

شايد از اين تيرگي ها بگذريم

 

ره به سوي روشنائي ها بريم

 

مي روم، شايد كسي پيدا شود

 

بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟

 

 

شاعر: زنده یاد فریدون مشیری

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 19:58 توسط f.mosavi| |

 

 

 

alachiiq

 

 

 alachiiq

 

 

 شیعه جوشیده ا‏ست از غدیر

 

 جلوه‏گر شد بار دیگر طور سینا در غدیر

 

  ریخت از خم ولایت مى به مینا در غدیر

 

  رودها با یكدگر پیوست كم‏كم سیل شد

 

 موج مى‏زد سیل مردم مثل دریا در غدیر

 

  هدیه جبریل بود«الیوم اكملت لكم»

 

 وحى آمد در مبارك باد مولى در غدیر

 

  با وجود فیض«اتممت علیكم نعمتى»

 

 از نزول وحى غوغا بود غوغا در غدیر

 

  بر سر دست نبى هر كس على را دید گفت

 

  آفتاب و ماه زیبا بود زیبا در غدیر

 

   بر لبش گلواژه«من كنت مولا» تا نشست

 

  گل پاك ولایت شد شكوفا در غدیر

 

  «بركه خورشید» در تاریخ نامى آشناست
 
 شیعه جوشیده‏ست از آن تاریخ آنجا در غدیر

 

   گر چه در آن لحظه شیرین كسى باور نداشت


  مى‏توان انكار دریا كرد حتى در غدیر
 
  باغبان وحى مى‏دانست از روز نخست
 
 عمر كوتاهى‏ست در لبخند گلها در غدیر
 
  دیده‏ها در حسرت یك قطره از آن چشمه ماند
 
 این زلال معرفت خشكید آیا در غدیر؟

 

  دل درون سینه‏ها در تاب و تب بود اى دریغ

 

 كس نمى‏داند چه حالى داشت زهرا در غدیر

 

محمد جواد غفور زاده

 
 
 
 
 

 alachiiq
 


 

پیمبر   کز  خلایق    برترین  بود

 

  بدانستی   که  حج  آخرین  بود

 

 چو   در  خاک  غدیر  خم رسیدند

 

  بکردند  صبر  تا مردم  رسیدند 

 

 تمام   حاجیان  را   جمع    کردند

 

  سخن های فصیحش سمع کردند

 

 سپس  دست  علی  بالای سر کرد

 

  وصیت  کرد و  گفتارش اثر کرد

 

 که هر کس را که  من مولای اویم

 

 ز بعد  خود  علی مولاش گویم 

 

 که هرکس دست من بالای اوهست

 

  ز بعد  من  علی مولای اوهست

 

 وصی   باشد   برایم   هم    برادر

 

  ولی   بهر   شما   مولا و رهبر

 

 ز گفتار   نبی    طاعت    نمودند

 

 تمام   حاضران   بیعت   نمـودند 

 

 چو  پیغمبر  برفت   از   دار   دنیا

 

 دل   مولا   شکست  از کار دنیا

 

 ولی   انداخت   رسم   بی    وفایی

 

 میان   امت   و   مولا   جدایی !

 

 ضمان  و  بیعت  خود را  شکستند

 

  ز قدرت  دست  او کامل   ببستند

 

 خلافت  را  ز دست   او   ستاندند

 

 شتر  در خانه ای  دیگر نشاندند

 

 ز دست  او  حکومت   را   گرفتند

 

 همه   زین   ماجرا  اندر شگفتند

 

 علی کز علم و حکمت هیبتی داشت

 

 خلافت کی به نزدش قیمتی داشت

 

 خلافت  را به  نزدش قیمتی  نیست

 

 به قدر لنگه کفش کهنه ای نیست

 

 تمام  همّ  و  غمّش  بهر  دین   بود

 

 که  دستورات قرآن کی  چنین بود

 

 سکوتش   بهر  حفظ    دین  اسلام

 

 که  تا  شاید  بماند  شیعه  را  نام

 

 چنانکه  خاری   اندر چشم  او  بود

 

 و  یا  یک  استخوانی در  گلو  بود

 

 سکوت ازشیرغران بس عجیب است

 

 چرا؟ چون بین یارانش غریب است

 

 بگفــتا    صبر    کردم   بهر     دینم

 

 که  پیغمبر (ص)   بفرمودی  چنینم

 

 

 

"حمید رضا فاطمی"

 

 

 

این شعر و عکس برگرفته شده از وبلاگ

 

 اشعار فاطمی       http://fatemi84.blogfa.com

 

 

alachiiq

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 16:59 توسط f.mosavi| |

 

 

 

 

http://www.kashanu.ac.ir/images/uploaded/8937Ghorban.jpg 

 

 

 

                                

 

 

عيد قربان، جشن رهيدگي از اسارت نفس و شكوفايي ايمان

 

 و يقين بر همه ابراهيميان مبارك باد 

 

 

صدای پای عید می آید. عید قربان پاک ترین عیدها است عید

 

سرسپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای

 

 خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به

 

 قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.

 

و اکنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي اسماعيل

 

تو کيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟

 

اين را تو خود مي داني، تو خود آن را، او را هر چه هست و هر که هست

 

بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط مي توانم " نشانيهايش

 

را به تو بدهم:

 

آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن"

 

مي خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افکند، آنچه تو را به

 

 خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا "

 

 پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي خواند

 

آنچه ترا به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند، و عشق به او

 

 کور و کرت مي کند ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس

 

مي سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها

 

يک چيز هست که براي بدست آوردنش، از بلندي فرود مي آيي

 

براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست

 

مي دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص

 

 باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!

 

اما اسماعيل ابراهيم، پسرش بود!

 

سالخورده مردي در پايان عمر، پس از يک قرن زندگي پر کشاکش و

 

 پر از حرکت، همه آوارگي و جنگ و جهاد و تلاش و درگيري با جهل

 

قوم و جور نمرود و تعصب متوليان، بت پرستي و خرافه هاي ستاره

 

پرستي و شکنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه

 

پدري متعصب و بت پرست و بت تراش! و در خانه اش زني

 

 نازا، متعصب، اشرافي

 

و اکنون، در زير بار سنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرک

 

 و تحمل يک قرن شکنجه "مسئوليت روشنگري و آزادي"، در "عصر

 

 ظلمت و با قوم خوکرده با ظلم"، پير شده است و تنها، و در اوج

 

 قله بلند نبوت، باز يک " بشر" مانده است و در پايان رسالت عظيم

 

 خدايي اش، يک " بنده خدا" ، دوست دارد پسري داشته باشد، اما

 

 زنش نازا است و خودش، پيري از صد گذشته، آرزومندي که ديگر

 

 اميدوار نيست، حسرت و يأس جانش را مي خورد، خدا، بر پيري

 

 و نااميدي و تنهايي و رنج اين رسول امين و بنده وفادارش – که عمر

 

 را همه در کار او به پايان آورده است، رحمت مي آورد و از کنيز

 

 سارا – زني سياه پوست –  به او يک فرزند مي بخشد، آن هم

 

 يک پسر! اسماعيل، اسماعيل، براي ابراهيم، تنها يک پسر

 

براي پدر، نبود، پايان يک عمر انتظار بود، پاداش يک قرن رنج

 

ثمره يک زندگي پرماجرا، تنها پسر جوان يک پدر پير

 

 و نويدي عزيز، پس از نوميدي تلخ.

 

و اکنون، در برابر چشمان پدر – چشماني که در زير ابروان سپيدي که

 

بر آن افتاده، از شادي، برق مي زند – مي رود و در زير باران نوازش و

 

 آفتاب عشق پدري که جانش به تن او بسته است، مي بالد و پدر

 

 چون باغباني که در کوير پهناور و سوخته ي حياتش، چشم به تنها نو

 

 نهال خرّم و جوانش دوخته است، گويي روئيدن او را، مي بيند و نوازش

 

 عشق را و گرماي اميد را در عمق جانش حس مي کند.

 

در عمر دراز ابراهيم، که همه در سختي و خطر گذشته، اين روزها

 

 روزهاي پايان زندگي با لذت " داشتن اسماعيل" مي گذرد، پسري که

 

 پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشيده است، و هنگامي آمده است

 

 که پدر، انتظارش نداشته است!

 

اسماعيل، اکنون نهالي برومند شده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر

 

 زندگي ابراهيم، تمامي عشق و اميد و لذت پيوند ابراهيم!

 

در اين ايام ، ناگهان صدايي مي شنود :

 

"ابراهيم! به دو دست خويش، کارد بر حلقوم اسماعيل بنه و بکُش"!

 

مگر مي توان با کلمات، وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف کرد؟

 

ابراهيم، بنده ي خاضع خدا، براي نخستين بار در عمر طولاني اش، از

 

 وحشت مي لرزد، قهرمان پولادين رسالت ذوب مي شود، و بت شکن

 

 عظيم تاريخ، درهم مي شکند، از تصور پيام، وحشت مي کند اما

 

فرمان فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترين جنگ، جنگِ در خويش

 

جهاد اکبر! فاتح عظيم ترين نبرد تاريخ، اکنون آشفته و بيچاره! جنگ

 

 جنگ ميان خدا و اسماعيل، در ابراهيم.

 

دشواري "انتخاب"!

 

کدامين را انتخاب مي کني ابراهيم؟! خدا را يا خود را ؟ سود را يا ارزش را؟

 

 پيوند را يا رهايي را؟ لذت را يا مسئوليت را؟ پدري را يا پيامبري را؟ بالاخره

 

"اسماعيلت" را يا " خدايت" را؟

 

انتخاب کن! ابراهيم.

 

ادامه...

 

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 3:13 توسط f.mosavi| |

          

 

 

بخــت بيــدار !

 

 

روزي روزگاري نه در زمان هاي دور، در همين حوالي مردي زندگي مي كرد

 

 كه هميشه از زندگي خود گله مند بود و ادعا ميكرد "بخت با من يار

 نيست" No و تا وقتي بخت من خواب است زندگي من بهبود نمي يابد.


پير خردمندي وي را پند داد تا براي بيدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد

 

جادوگري توانا برود.


او رفت و رفت تا در جنگلي سرسبز به گرگي رسيد. گرگ پرسيد: "اي مرد

 

كجا مي روي؟"مرد جواب داد: "مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند

 

 زيرا او جادوگري بس تواناست!"گرگ گفت : "ميشود از او بپرسي كه چرا من

 

 هر روز گرفتار سر دردهاي وحشتناك مي شوم؟"

مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.Moon Walk


او رفت و رفت تا به مزرعه اي وسيع رسيد كه دهقاناني بسيار در آن سخت

 

 كار مي كردند.يكي از كشاورزها جلو آمد و گفت : "اي مرد كجا مي روي ؟"

 

مرد جواب داد: "مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند، زيرا او جادوگري

 

بس تواناست!"كشاورز گفت : "مي شود از او بپرسي كه چرا پدرم وصيت

 

 كرده است من اين زمين را از دست ندهم زيرا ثروتي بسيار در انتظارم خواهد

 

 بود در صورتي كه در اين زمين هيچ گياهي رشد نميكند و حاصل زحمات من

 

 بعد از پنج سال سرخوردگي و بدهكاري است ؟"  Sad

 

مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد. او رفت و رفت تا به شهري رسيد كه

 

 مردم آن همگي در هيئت نظاميان بودند و گويا هميشه آماده براي جنگ.


شاه آن شهر او را خواست و پرسيد : "اي مرد به كجا مي روي ؟"

 

مرد جواب داد: "مي روم نزد جادوگر تا برايم بختم را بيدار كند، زيرا او جادوگري

 

 بس تواناست!"شاه گفت : " آيا مي شود از او بپرسي كه چرا من هميشه در

 

وحشت دشمنان بسر مي برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت

 

 بسيار و سربازان شجاع تاكنون در هيچ جنگي پيروز نگرديده ام ؟"

 

مرد قبول كرد و به راه خود ادامه داد.


پس از راهپيمايي بسيار بالاخره جادوگري را كه در پي اش راه ها پيموده

 

بود را يافت و ماجراهاي سفر را برايش تعريف كرد.جادوگر بر چهره مرد

 مدتي نگريست سپس رازها را با وي در ميان گذاشتCrystal Ball و گفت :

 

"از امروز بخت تو بيدار شده است برو و از آن لذت ببر!"و مرد با بختي

 

  بيدار باز گشت...   


به شاه شهر نظاميان گفت : "تو رازي داري كه وحشت برملا شدنش آزارت

 

 مي دهد، با مردم خود يك رنگ نبوده اي، در هيچ جنگي شركت نمي كني

 

 از جنگيدن هيچ نمي داني، زيرا تو يك زن هستي و چون مردم تو زنان را به

 

 پادشاهي نمي شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را مي آزارد.


و اما چاره كار تو ازدواج است، تو بايد با مردي ازدواج كني تا تو را غمخوار باشد

 

و همراز، مردي كه در جنگ ها فرماندهي كند و بر دشمنانت بدون

 

 احساس ترس بتازد."شاه انديشيد و سپس گفت : "حالا كه تو راز مرا و نياز

 

 مرا دانستي با من ازدواج كن تا با هم كشوري آباد بسازيم."


مرد خنده اي كرد و گفت : "بخت من تازه بيدار شده است، نمي توانم خود

 

 را اسير تو نمايم، من بايد بروم و بخت خود را بيازمايم، مي خواهم ببينم چه

 

 چيز برايم جفت و جور كرده است!"


و رفت...


به دهقان گفت : "وصيت پدرت درست بوده است، شما بايد در زير زمين بدنبال

 

 ثروت باشي نه بر روي آن، در زير اين زمين گنجي نهفته است، كه با وجود آن

 

نه تنها تو كه خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زيست."

 

كشاورز گفت: "پس اگر چنين است تو را هم از اين گنج نصيبي است، بيا باهم

 

 شريك شويم كه نصف اين گنج از آن تو مي باشد."


مرد خنده اي كرد و گفت : "بخت من تازه بيدار شده است، نمي توانم خود را

 

 اسير گنج نمايم، من بايد بروم و بخت خود را بيازمايم، مي خواهم ببينم چه

 

 چيز برايم جفت و جور كرده است!"


و رفت...



سپس به گرگ رسيد و تمام ماجرا را برايش تعريف كرد و سپس گفت: "سردردهاي

 

تو از يكنواختي خوراك است اگر بتواني مغز يك انسان كودن و تهي مغز را بخوري

 

 ديگر سر درد نخواهي داشت!"


شما اگر جاي گرگ بوديد چكار مي كرديد ؟  

 

بله. درست است! گرگ هم همان كاري را كرد كه شايد شما هم مي كرديد

 

مرد  قصه ي ما را به جرم غفلت از بخت بيدارش دريد و مغز او را خورد..!!

 

 

 

 

 اطلاعیه:

 

سلام امیدوارم حال همتون خوب باشه دوست عزیزم صدف برام یه کامنت

 

خصوصی گذاشته و از من دعوت کرده که تو یه کار خیر شریک بشم

 

 اما چون من ایران نیستم و نمیتونم کمکی بکنم کامنتش رو میذارم

 

 اینجا هر کی دوست داشت بره به وبلاگ صدف و شرکت کنه

 

 

به نام خدا.

 

حقیقتش اینه که ما در جمع خیریه ای حضور داریم که عده زیادی از یتیمان و

 

خانواده های نیازمند رو تحت پوشش داره. تعداد افرادی که تحت پوشش این خیریه

 

هستند حدود 2000 نفر هست. خیلی دلم میخواد که این موضوع رو در بین دوستان

 

خیرخواه اینترنتی مطرح کنم تا با هم انجمنی رو در این فضا تشکیل بدیم و کمکهایی

 

رو برای خانواده های تحت پوشش این خیریه جمع آوری کنیم تا همگی در این امر

 

خداپسندانه شریک باشیم ولی راستش نمیدونم که آیا دوستان بهم اعتماد میکنن یا

 

نه ؟ خدای من شاهده که نیتم خیره و قصد حقه بازی ندارم ولی همش به این فکر

 

میکنم که اگه این موضوع رو مطرح کنم, آیا دوستان به حرفم اعتماد میکنن یا نه ؟

 

این خیریه فعالیتش قانونی و ثبت شده هست و کسانی هم که به این خیریه کمک

 

میکنند خیلی حاجت می گیرن. تمام افراد هم در ازای کمکهاشون قبض و رسید

 

دریافت میکنن. حالا میخوام بدونم که آیا شما در راه اندازی این جریان بهم کمک

 

میکنید و افراد خیر رو بهم معرفی میکنید تا با هم این انجمن اینترنتی رو تشکیل بدیم؟

 

وبلاگ صدف: http://booyebaroon110.blogfa.com

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 23:4 توسط f.mosavi| |

 

 

 

" وزن یک لیوان آب "

 

استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب را به دست گرفت. آن را بالا گرفت

 

که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید : به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟


شاگردان جواب دادند تقريبا 50 گرم.


استاد گفت : من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست .


اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم

 

چه اتفاقی خواهد افتاد؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد.


استاد پرسید خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟


یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.


استاد گفت : حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟


شاگرد دیگری جسورانه گفت : دست تان بی حس می شود عضلاتتان به

 

 شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان

 

 خواهد کشید و از اين حرف همه شاگردان خندیدند .


استاد گفت : خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟


شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟

 

 در عوض من چه باید بکنم؟


شاگردان گیج شدند! یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.


استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه

 

 در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد. اما اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید

 

 اعصابتان به درد خواهند آمد، اگر بیشتر از حد نگهشان دارید، فلج تان می کنند

 

و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.


فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و

 

پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید! به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند هر

 

 روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی

 

 که برایتان پیش می آید ،برآیید ...


 

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری. زندگی همین است ...

 

 

 

نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 11:18 توسط f.mosavi| |

 

                                                  

 

 

تولد تولد تولدم مبااااااااااااااااااااااااااااارك

 

 مبارك مبارك تولدم مباااااااااااااااااااااااارك

 

 سلااااااااااااااااااااااااام مهربون ها به جشن تولدم خوش اومدید

 

 

اولش همه شکل هم هستیم ..کوچولو و کچل حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه

 

 است با اولین گریه بازی شروع میشه .. هی بزرگ می شیم بزرگ و بزرگتر

 

اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم

 

دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست حتی صداهامون

 

گاهی با هم می خندیم گاهی به هم!

 

اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده

:

واسه بردن بازی

 

روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد

 

گاهی باید برای بردن بازی

 

بین دو نیمه دوباره متولد شد!

 

 

 هر سال روز تولد براي من غم انگيزترين روز ساله اما امسال ميخوام الكي شاد باشم

 

الكي بخندم.. فكر هاي ناراحت كننده و آه و اشك هم اكيدا ممنوع !!

 

به هيچي نميخوام فكر كنم ميخوام مثل همون موقع كه به دنيا اومدم باشم ...

 

يه ني ني كوچولوي ناز كه هيچ غمي نداره

 

آآآآخي چه باحال همه هم دور و برم مي چرخن و نازم ميكنن

 

و قربون صدقه ام ميرن و برام شكلك در ميارن  و من ميخندم  از اون خنده هاي شيرين

 

 و واقعي كه الان ديگه وجود نداره ..!!!  اِ اِ اِ اِ دختر بد مگه نگفتم امروز از اين حرفا نزن؟!!!!!

 

ناسلامتي كلي مهمون اومده زشته ببينن كه بغض كردي!!!!

 

 يالا بخند .. آهااا حالا شد آفرين دخمل خوب .

 

نميخوام از اين سالي كه گذشت چيزي بگم اميدوارم سال آينده بهتر باشه

 

 و  به آرزوهام برسم ..

 

براي يه بار هم كه شده ميخوام بگم من اااااااااااااااااميييييييييييييييدوارم

 

هنوز يه ريزه اميد دارم هنوز وقت براي زندگي كردن دارم ..

 

شايد بتونم به خواسته هام برسم شايد!!!

 

خوب خيلي حرف زدم  حالا نوبت ميرسه به كيک تووووووووولد

 

 

    

 

 

  این کیک کوچولو هم برای  داداش کوچولوم ازم کیک مخصوص خواسته بود

 

 

 

شمع ها رو فوت كنم؟ .. نه صبر كنين اول يه آرزو بكنم ..

 

حالا بشمارين

 

 1...

 

 2...

 

 3...

 

 فوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووت

 

 

  

 

 

به به بفرمايين ميل كنين شيريني تولد فاطمه خوردن داره ها !! نه؟

 

به به چه خوشمزه است

 

خوووووب حالا نوبت چيه؟ اگه گفتين؟!!!

 

نوبت باز كردن كادوهااااااااااااااااست يالاااااااااااا يالاااااااااااااا من كادو ميخوام يالااااااااااا

 

اولين نفري كه بهم تولدم رو تبريك گفت دوست گلم ساناز بود .. دست بابام هم برام كادو

 

فرستاد كادويي كه برام فرستاد خيلي متفاوت بود با ديدنش كلي ذوق كردم... يه سال پيش

 

 كه رفتم ايران بهش عكسم رو دادم .. اون از روي عكس نقاشي كرده برام

 

خيلييييييييييييييي قشنگ كشيده غافلگير شدم اصلا توقع نداشتم ..

 

ميشه گفت بهترين كادويي بود كه تاحالا گرفتم.. يه آلبوم عكس هم  برام فرستاده

 

 كه چند تا از عكساش رو هم گذاشته بود توش ..ساناز دوست دوران دبيرستانمه

 

 خيلي دوسش دارم ... ساناز جونم خيلي خوشحالم كردي ازت ممنونم.

 

داداشی کوچولوم مهرداد هم از یه هفته پیش داره بهم تولدم رو تبریک میگه

 

مرسی داداشی خیلی مهربونی

 

دوست عزيزم  گل شقايق هم دست مادرش برام كادو فرستاد.. اون هم كار دست خودشه ..

 

يه تابلوي خيلي قشنگ با گل رز خشك .. من عاشق گلم اينجا ما گلفروشي نداريم بعضي

 

 وقت ها گل هاي تو حياط رو ميچينم  و خشك ميكنم.. علاقه زيادي به گل دارم اما

 

 مثل گل شقايق ذوق و سليقه ندارم كه باهاش تابلو درست كنم!!!

 

با ديدن اين تابلو هم خيليييييييييييييييي خوشحال شدم

 

ازت ممنونم نازنينم

 

از شما دوستان عزيز،آبجي هاي گلم و داداشي هام  هم كه اومديد و تولدم رو تبريك گفتين

 

 ممنونم همين تبريكتون براي من كلي ارزش داره .. خوشحالم از اينكه دوستان خوب

 

 و مهربوني مثل شما دارم

 

حالا اگه خيلي دوست دارين بهم كادو بدين ميتونين يه بيت شعر بهم هديه كنين نگين بلد

 

نيستين هر چيزي به ذهنتون رسيد بگين مهم نيست كه قافيه داشته باشه..

 

  هر چه از دوست رسد نيكوست ، نگاه كنين چه پرو ام زوركي ميخوام ازتون كادو بگيرم.

 

اگه دوست دارين با متولدين آذر.. يعني بهترين ماه سال آشنا بشين برين

 

 ادامه مطلب رو هم بخونين

 

قربون قدمتون ازتون ممنونم

 

 

 

شاد باشيد

 

" نيني كوچولو " 

 

                               

      بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir بهاربيست                   www.bahar20.sub.ir بهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.irبهاربيست                   www.bahar20.sub.ir      

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 0:1 توسط f.mosavi| |


Design By : Night Skin