آلاچیق
برآمد باد صبح و بوي نوروز حلول سال نو و بهار پرطراوت را كه نشانه قدرت لايزال الهي و تجديد حيات طبيعت است رابه تمامي عزيزان تبريك و تهنيت عرض نموده و سالي سرشار از بركت و معنويت را از درگاه خداوند متعال و سبحان براي شماعزيزان خواستارم باز عالم و آدم خندان و شتابان به استقبال بهار میروند تا اندوه زمستان را به فراموشی سپارند و کابوس غم را در زیر خاک مدفون سازند و آنگاه سر مست و با وجد و نشاط و با رقص و پایکوبی با ترنم این سرود طرب انگیز نوروز و جشن شکوفه ها را بر گذار می نمایند جشن فـــرخنده فـــرودیـن است
باران، گل، لبخند و بهار رقص اين چلچله ها اين همه آواز و نوا كاروان گل و زيبائي و شادي در راه عشق و شادابي و نورو نفس و شور و اميد ارمغاني است كه هر سال به ايثار و نگار بيد بن غرق جوانه است و به رقص آمده است خيز و آغوش در آغوش لطيفش بگشاي چشم بيدار بر اين تلخي ايام ببند فريدون مشيري بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد مولانا جلال الدين و اما یه سوال هفت سین دار (!) وقتی توپ سال ۸۷ می ترکه و میگن: آغاز سال ۱۳۸۸هجری خورشیدی آیا دلتون عین سیر و سرکه سفره هفت سین می جوشه یا نه ؟ عین کدوم یکی از سین های سفره ی هفت سین نوروز میشه ؟!؟ با تشکر از دوست عزیز محسن هاشمی که شعرا رو برام فرستادن تعطیلات خوش بگذره وب گروهی من و داداش مهرداد هم آپ شد بوي بهار مياد حس ميكني؟ يه نفس عميق بكش...چه بوي خوبی.. وقتي يه درخت شكوفه مي زنه بايد خوب بهش برسي بهش براي شكوفه يا همون هدف زندگيت هم بايد تلاش كني تا بهش برسي و رسيدن به اون هدف چه لذتي داره. اين روزا همه دارن خونه تكوني ميكنن و خودشون رو براي عيد آماده ميكنن اما كسي دلش رو هم خونه تكوني كرد؟! بياين دل تكوني بكنيم و تمام ناراحتي ها،غم ها،كدورت ها وكينه ها رو دور بريزيم دلمون رو از همه اينا پاك كنيم و حسابي گردگيري كنيم.. يادتون باشه اين ناپاكي ها رو همين نزديكي ها نندازين چون ممكنه باد دوباره اون ها رو برگردونه...همه رو بندازين يه جاي دور خيلي خيلي دور اصلا نابودشون كنين تا ديگه برنگردن و به جاش چيزاي نو و قشنگ بذارين همونطور كه برا خونتون وسايل لوكس ميخرين و سليقه به خرج مي دين براي دلتون هم خصلت هاي خوب و زيبا بذارين مثل محبت،عشق،شادي،مهربوني و ايمان و .... حالا يه نگاه به دلت بنداز ببين چقدر قشنگ شد تو هم بهاري شدي. ديدت رو هم عوض كن چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد ... چطوري با شيشه پاك كن ميفتي به جون شيشه ها تا غبار و كثيفي رو از روشون پاك كني تا شفاف بشن؟همونجوري هم چشمات رو از بدبيني و ناخالصي ها پاك كن ... برقش بنداز ... حالا چشمات رو ببند و دوباره باز كن چطوري ميبيني؟ چشمات چقدر قشنگ و براق شده... زندگي قشنگ تر نشد؟ديدت شفاف تر نشد؟ حالا چه احساسي داري؟ من كه احساس خوبي دارم.. هم دل تكوني كردم و هم شكوفه زدم ... بهاري شدم تو هم بهاري شو دوست من می شمارم لحظه ها را تا بهار خاک می خندد به روی جویبار می شکوفد در دلم رنگین کمان " هم راز یكدیگر باشیم " در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند که ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت. همیشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه میگفتند و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری میکردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میان میگذاشت. وقتی پیتر متوجه این کار جانسون می شد ناراحت می شد اما به روش هم نمی آورد. چون آنقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه رو شاهد باشه. به خاطر همین احترام جانسون رو نگه می داشت و باز هم مثل همیشه با اون درد دل می کرد. سالها گذشت و پیتر ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش، اما این رابطه همچنان ادامه داشت و روز به روز عمیق تر می شد. یه روز پیتر می خواست برای یه کار خیلی مهم با خونواده اش بره به شهر. به خاطر همین اومد و به جانسون گفت من دارم می رم به طرف شهر، اما اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت نگهدار تا من از شهر برگردم. جانسون هم پول رو گرفت و رفیقش رو تا دروازه خروجی بدرقه کرد. وقتی داشت به خونه برمی گشت، سر راه رفت پاتوق خودش و شروع کرد با دوستاش تفریح کردن. هوا دیگه داشت کم کم تاریک می شد و جانسون با دوستاش می خواست خداحافظی کنه. اما دوستاش گفتن هنوز که زوده چرا مثل هر شب نمی ری؟ اونم گفت که پولهای پیتر توی خونست و باید زودتر بره خونه و از پولها مراقبت کنه. خلاصه خداحافظی کرد و رفت. وقتی رسید خونه سریع غذاشو خورد و رفت توی اتاقش. پولها رو هم گذاشت توی صندوقش و گرفت تخت تخت خوابید. بی خبر از اتفاقی که در انتظارش بود ... بله درست حدس زدید. چند نفر شبونه ریختن توی خونه و پولها رو با خودشون بردند! جانسون صبح که از خواب بیدار شد متوجه این موضوع شد و از ناراحتی داشت سكته می كرد ! تمام زندگیش رو هم اگه می فروخت نمی تونست جبران پولهای دزدیده شده رو بكنه. از ناراحتی لب به غذا هم نزد. دم دمای غروب بود که دید صدای در میاد. در رو که باز کرد دید پیتر اومده تا پولها رو با خودش ببره. وقتی جانسون ماجرا رو براش تعریف کرد، پیتر به جای اینکه ناراحت بشه و از دست جانسون عصبانی باشه شروع کرد به خندیدن و گفت می دونستم، می دونستم که بازم مثل همیشه نمی تونی جلوی زبونت رو بگیری. اما اصلاً نترس. چون من فکرشو می کردم که این اتفاق بیافته. به خاطر همین چند تا سکه از آهن درست کردم و توی اون کیسه ریختم و اصل سکه ها رو توی خونه خودم نگه داشتم و چون می دونستم که کسی از این موضوع با خبر می شه و تو به همه می گی که سکه ها پیش تو بوده، خونه من امن تر از تو بود. الآن هم اصلاً نگران و ناراحت نباش شاید از دست من و این رفتارم ناراحت بشی، اما این درسی برات می شه که همیشه مسائلی رو که دیگران با تو در میون میگذارند توی قلبت محفوظ نگه داری و به شخص ناشناسی راز دلت رو بازگو نكنی ... سالها گذشت و جانسون از اون اتفاق درس بسیار بزرگی گرفت. اینکه راز دیگران مثل راز دل خودش می مونه و باید بری حفظ اون راز تلاش کنه. همونطور که خودش از فاش شدن راز دلش ناراحت می شه دیگران هم از این موضوع امكان داره تحت تاثیر قرار بگیرند و چه بسا موجب سلب اطمینان و تیرگی رابطه دوستی هم بشود. بطوریكه صداقت و صفای دل شما نباید تحت هیچ شرایطی موجبات آسیب و نگرانی شما را فراهم نماید ...
يا ايها العزيز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعه مزجاه فاوف لنا الکيل و تصدق علينا ان الله يجزي المتصدقين يا ربّ الحسين(ع) بحق الحسين(ع) اشفع صدر الحسين(ع) بظهور الحجة (عج) آخر يادش به خير چه شبهايي اومدم و صدات زدم با ريختن اشك زيرِ پات بوسه به خاكِ پات زدم يعني ميشه يه بار ديگه دلم بگه محرمه شايد عاشورايي كه رفت عاشوراي آخرمه امتداد قسم بر هر قطره از بارانِ نم نم قسم بر غنچه و گلبرگ و شبنم قسم بر لحظهي پايانِ ماتم قسم بر گريههاي شاهِ عالم تو را سوگند ايّامِ صفر را بيا اي امتدادِ راهِ اين غم چه شب هايي دعا كردم بيايي نديدم يك نظر رويِ تو را هم ميان اشك هاي فصل روضه صدا كردم تو را مولا دمادم ببين عمرم به پايان شد نديدم به ديده وصلت اي آمالِ خاتم بيا معشوق، عاشق پروري كن مگر با ديدنت چيزي شود كم صفر رفت و دلم با توست مهدي خدا حافظ نگارا تا محرم كمند همراهِ با محرم ماهِ صفر تموم شد فصلِ سرشك و ماتم، شور و شرر تموم شد تو مجلسا نشستم پيوسته چشم به راهت امّا نشد نصيبم ديدارِ روي ماهت عمري ز من گذشته اي عشقِ آخرينم قابل نشد دو چشمم، مولا تو را ببينم آيا اجل بذاره تا سال ديگري هم رخت عزا بپوشم در ماتمِ محرم ميدونم عاقبت من، اي يارِ مو كمندم سالي ميآد كه بايد بارِ سفر ببندم اون لحظه ياريام كن، تنها نشم هراسون وقتي نفس ميگيره، جون دادنم شِه آسون وداع من با لباس مشکی تان خو گرفته ام از طینت پلید خودم رو گرفته ام با قایق شکسته اشک دو دیده ام بر ساحل عزای تو پهلو گرفته ام بهر غبار روبی فرش عزا یتان در این دو ماه از مژه جارو گرفته ام از یمن روضه های پر از عطر سیب تان شکر خدا حسین کمی بو گرفته ام هر ساله مزد نوکریم آخر صفر از دست سبز ضامن اهو گرفته ام شاعر :وحید قاسمی
" عکس از سامرا در ادامه مطلب" سلام با دلی مالامال از تالم و تاثر رحلت جانسوز پیامبر نور و رحمت، بهانه خلقت حضرت محمد(ص) و شهادت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی (ع) و شهادت ثامن الحجج غریب الغربا معین الضعفا حضرت علی ابن موسی الرضا (ع) را تسلیت عرض می کنم . زمزمههای مرثیهگون کوچههای مدینه را یک به یک میپیماید. خویشاوندی نخلهای مدینه با داغ، زجرآورترین تصویر است. از گلوی اندوهگین هر واژه، نیزارهای ماتم میچکد. مسجد از صدای روحنواز گل خالی است. ضجه در محراب ریشه دوانده است. منبر، در محوطه اشک نشسته است. تمام دقایق بیست و هشتم صفر، خزان است و وجب به وجب مدینه تبدار این سفر. سینههای پرغم احادیث، برای «قال النبی صلیاللهعلیهوآله» ها اشک حسرت میریزند. کنار مولا، چیزی جز غربت نیست. ناگهانی از بیرمقی رخ نموده است. پیرامون زهرا علیهاالسلام ، اندوهی وسیع پا گرفته است؛ آنچنان که هیچ چشمی ندیده است. اشکهای غلطان مدینه با نالههای «ام ابیها» همسو شده است. بیشهد نبوت، روزگاری تلخ، ذائقه دین را پر کرده است. کینهها و لقمهای از خیبر، زهر در شریان دقایق ریخته است. همیشه و در هر مقطعی همانگونه که پیامبری از صبح میگوید، عدهای از تبار ابوجهلها هستند که با چرکینی شب، خو میگیرند. اما ما، بینگاه رحمتگستر واپسین پیامبر، کدام لحظه را تاب بیاوریم؟ بیصدای عطوفتزای او، به کدام سو پناه بجوییم؟ «اللهُمَّ إنا نَشکُو اِلَیکَ فَقْدَ نَبیِّناً صلیاللهعلیهوآله » بیست و هشتم صفر، یعنی ضمیمه شدن عطری بدیع به آسمان، و چه محروم است زمین که فروغ یگانه خود را از دست داده است. بیست و هشتم صفر، روز سیاهپوشی قبیلههای سادگی و فروتنی است. چه باید کرد که همیشه پیرو هر داغ، حلیفی جز شکیبایی نیست! باز عالم در غم وماتم شده رحلت پيغمبر خاتم شده عالمي اندر غم وماتم شده امت اسلام روز ماتم است يا عزا بهر رسول اکرم است اين بود روز عزاي مصطفي يا بود اين روز قتل مجتبي حضرت خير النساء در اين عزا گاه مي گويد پدر گه مجتبي در فغان خلق زمين اهل سماء چون ز دنيا رفته خير النبياء در عزا اهل سماءخلق زمين چون ز دنيا رفته خير المرسلين وا مصيبت رفته از دار فنا افتخار حضرت خير النساء دختر بدر دوجا شد بي پدر امت اسلام گشته بي پدر وحش و طير و انس و جان اندر عزا در عزاي افتخار النبياء در عزا اندر سماء کروبيان همصدا گرديده اند با قدسيان عرش وفرش وکرسي ولوح قلم در عزا بر حضرت ختم امم قابض ارواح عالم در عزا حاملان عرش اعظم در عزا جمله محبوبان رب العالمين در عزا با حضرت روح الامين امت اسلام اندر اين عزا همصدا با حضرت شير خدا شيعيان بر سينه وبر سر زنان در عزاي خاتم پيغمبران حضرت شاه ولايت در عزا قائم و نخل امامت در عزا در عزاي حضرت بدر دوجا شاه مظلومان بود صاحب عزا بعد فوت حضرت ختمي مآب بي مدد کار ومعين شد بو تراب آتش کين اشقيا افروختند باب وحي کبريا را سوختند ظالمي وانگه بدستور عمر پهلوي زهرا شکست از ضرب در محسنش را سقط ان جلاد کرد بدتر از فرعون و شداد کرد آه کان آتش شرارش در جهان سوخت مغز استخوان شيعيان بعد از ان بستند رسن اعداي دين از ستم برگردن حبل المتين جمع ديگر آتشي افروختند عالمي را اندر آتش سوختند سوخت آن آتش به دشت کربلا خيمه هاي خامس آل عبا کوفيان آتش زکين افروختند خيمه هاي شاه دين را سوختند مفتخر ز اشعار خود در هر مکان مي زني آتش به جان شعيان ذاکر سلطان مظلومان شدي خادم از بهر عزاداران شدي سروده مفتخر نجف آبادي در مصائب امام حسن مجتبی (ع) حسین اخوان کاشانی ادیب الممالک فراهانی طومار جان جن و بشر پاره پاره گشت قرآن به چشم اهل نظر ، پاره پاره گشت گشته ام بیمار غربت ، درد درمانم شده محمد موحدیان شهادت امام حسن مجتبی (ع) در ادامه مطلب
به کام دوستان و بخت پيروز
مبارک بادت اين سال و همه سال
همايون بادت اين روز و همه روز 





روز بازار گـــل و نسرین است
همه گويند كه از راه رسيدست بهار
سخت در جلگه پر برف رسيدست بهار
همه را بهر تو بر دوش كشيدست بهار
مهربانانه سر راه تو چيدست بهار
از در بام و هوا بس كه شنيدست بهار
روح هستيست كه جانبخش وزيده است بهار
خوابهائي شكرين بهر تو ديدست بهار 



خوش و سرسبز شد عالم اوان لاله زار آمد
ز سوسن بشنو اي ريحان که سوسن صد زبان دارد
به دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد
گل از نسرين هميپرسد که چون بودي در اين غربت
هميگويد خوشم زيرا خوشيها زان ديار آمد
سمن با سرو ميگويد که مستانه هميرقصي
به گوشش سرو ميگويد که يار بردبار آمد
بنفشه پيش نيلوفر درآمد که مبارک باد
که زردي رفت و خشکي رفت و عمر پايدار آمد
هميزد چشمک آن نرگس به سوي گل که خنداني
بدو گفتا که خندانم که يار اندر کنار آمد
صنوبر گفت راه سخت آسان شد به فضل حق
که هر برگي به ره بري چو تيغ آبدار آمد
ز ترکستان آن دنيا بنه ترکان زيبارو
به هندستان آب و گل به امر شهريار آمد
ببين کان لکلک گويا برآمد بر سر منبر
که اي ياران آن کاره صلا که وقت کار آمد




ادامه مطلب


آتشی در دل سودا زده افروخته بود
شرم دارم که بگویم تن مسموم ترا
خصم با تیر به تابوت بهم دوخته بود
راز دل را همه با همسر خود می گویند
حَسن از همسر خودکامه خود سوخته بود
جگرش پاره شد از نیشتر زخم زبان
در لگن خون دلی ریخت که اندوخته بود
ارث مادر خود بُرد غم و رنج و محن
صبر و تسلیم و رضا از پدر آموخته بود
اَه از احشای پاره پاره و ، قلب مکدرش
آن دردها که در دل غمگین نهفته داشت
و آن زهرها که در جگر افروخت آذرش
آن طعنه ها که خورد ز دشمن بزندگی
و آن تیرها که زد پس مردن به پیکرش
یک لحظه ساغرش نشد از خون دل تهی
بعد شهادت پدر و فوت مادرش
الله اکبر از لب آبی که نیمه شب
نوشید و سر زد از جگر الله اکبرش
ز الماس سوده ، رنگ زمرد گرفت ، سیم
یاقوت کرد جَزع و چو بیجاده ، گوهرش
آهی کشید و طشت طلب کرد و خون دل
در طشت ریخت نزد ستمدیده خواهرش
زینب چو دید طشت پر از خون ، فغان کشید
گوئی به خاطر آمد از آن طشت دیگرش
چندان کشیده آه که آتش گرفت چرخ
چندان گریست خون که گذشت آب از سرش
صد پرده از حریم بشر پاره پاره گشت
بر زد شبی شراره ظلمت به قلب نور
دل از سپیده ، وقت سحر پاره پاره گشت
آبی به جای رفع عطش ریخت آتشی
بر دل ، که تا بروز شُمَر پاره پاره گشت
از قلب کلّ هستی و ، از پیکر وجود
آتش گرفت جان و ، جگر پاره پاره گشت
دردا که از سپهر بنی هاشم ، آنکه بود
یک مه دو جا به ماه صفر ، پاره پاره گشت
یک جا به زهر فتنه و ، یک جا به تیر کین
یک جسم خسته از دو شرر پاره پاره گشت
قلبی که بود در اثر زهر ، چاک چاک
با تیر کینه بار دگر پاره پاره گشت
در پیش چشم آنهمه اختر ، چنان شهاب
بارید تیر شب که قمر پاره پاره گشت
باران تیر بر کفن و بر بدن نشست
جیب صدف درید و ، گهر پاره پاره گشت
ایدل دگر مجو هنر حُسن ، بی حَسن
شیرازه کتاب هنر پاره پاره گشت
همدمم در کنج عزلت ، آه سوزانم شده
مجتبایم ، آنکه از بی یاری و بی همدمی
آه ، تنها محرم اسرار پنهانم شده
می کنم در خانه خود هم به غربت زندگی
من ندانم با چه جرمی خانه ، زندانم شده ؟
مرد را در خانه ، همسر محرم راز است و من
محرم رازم دریغا قاتل جانم شده !
می خورم هر روز از زخم زبان خون جگر
هر شب از بی یاوری ، شام غریبانم شده
رهبر تنهای تاریخم ، که بیش از هر گناه
بیگناهی باعث رنج فراوانم شده
از همه نزدیکتر بر من که شده همسر، به زهر
میزبان روزه لبهای عطشانم شده
وارث صبر پدر گشتم که در طفلی به ظلم
مادرم نقش زمین در پیش چشمانم شده
با زبان حال می گویم ، که در دیوان عدل
مدرک مظلومی من ، قبر ویرانم شده
ظلم بی تکرار در تاریخ مظلومان دهر
قصّه بعد از شهادت ، تیر بارانم شده
گفت جدّم کور در محشر نخواهد آمدن
در جهان با معرفت ، چشمی که گریانم شده
دارد امید شفاعت در جزا بر مادرم
آنکه با اخلاص در دنیا ثنا خوانم شده
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |

