تبليغاتX
آلاچیق


آلاچیق

 

 

 برآمد باد صبح و بوي نوروز
به کام دوستان و بخت پيروز
مبارک بادت اين سال و همه سال
همايون بادت اين روز و همه روز
 

 

 

 

حلول سال نو و بهار پرطراوت را كه نشانه قدرت لايزال الهي

و تجديد حيات طبيعت است رابه تمامي عزيزان تبريك و

تهنيت عرض نموده و سالي سرشار از بركت و معنويت را از درگاه

 خداوند متعال و سبحان براي شماعزيزان خواستارم

 

 باز عالم و آدم خندان و شتابان به استقبال بهار میروند تا اندوه زمستان را

به فراموشی سپارند و کابوس غم را در زیر خاک مدفون سازند و آنگاه سر مست

 و با وجد و نشاط و با رقص و پایکوبی با ترنم این سرود طرب انگیز نوروز و جشن

شکوفه ها را بر گذار می نمایند

 

جشن فـــرخنده فـــرودیـن است
روز بازار گـــل و نسرین است

 

باران، گل، لبخند و بهار

 هيچ باراني نمي بارد مگر صفا دهد

 هيچ گلي جوانه نمي زند مگر هديه شود

 هيچ خاطره اي زنده نمي ماند مگر شادي بياورد

 و هيچ بهاري نمي آيد مگر سال ديگري در پيش باشد

 پس بگذار باران شوق بر زندگي ات ببارد تا روحت را صفا دهد

 گل هاي عشق در دلت جوانه زنند تا آن ها را به ديگران هديه كني

 خاطراتت قشنگ باشند تا همواره به يادشان بياوري

 لبخند بر لبانت نقش ببندد تا شادي بيفشاني

 و بهار بيايد تا بداني باز هم فرصت بودن هست...

 نويسنده ستاره جلالي 

رونق عهـــد شبابست دگــر بوستان را
میرسد مـــژده گل بلبل خوش الحان را
ای صبا گر به جوانان چمـن بـاز رسی
خدمت ما برسان سرو گل ریحـــان را

رقص اين چلچله ها اين همه آواز و نوا
همه گويند كه از راه رسيدست بهار

كاروان گل و زيبائي و شادي در راه
سخت در جلگه پر برف رسيدست بهار

عشق و شادابي و نورو نفس و شور و اميد
همه را بهر تو بر دوش كشيدست بهار

ارمغاني است كه هر سال به ايثار و نگار
مهربانانه سر راه تو چيدست بهار

بيد بن غرق جوانه است و به رقص آمده است
از در بام و هوا بس كه شنيدست بهار

خيز و آغوش در آغوش لطيفش بگشاي
روح هستيست كه جانبخش وزيده است بهار

چشم بيدار بر اين تلخي ايام ببند
خوابهائي شكرين بهر تو ديدست بهار

فريدون مشيري

بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد
خوش و سرسبز شد عالم اوان لاله زار آمد
ز سوسن بشنو اي ريحان که سوسن صد زبان دارد
به دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد
گل از نسرين همي‌پرسد که چون بودي در اين غربت
همي‌گويد خوشم زيرا خوشي‌ها زان ديار آمد
سمن با سرو مي‌گويد که مستانه همي‌رقصي
به گوشش سرو مي‌گويد که يار بردبار آمد
بنفشه پيش نيلوفر درآمد که مبارک باد
که زردي رفت و خشکي رفت و عمر پايدار آمد
همي‌زد چشمک آن نرگس به سوي گل که خنداني
بدو گفتا که خندانم که يار اندر کنار آمد
صنوبر گفت راه سخت آسان شد به فضل حق
که هر برگي به ره بري چو تيغ آبدار آمد
ز ترکستان آن دنيا بنه ترکان زيبارو
به هندستان آب و گل به امر شهريار آمد
ببين کان لکلک گويا برآمد بر سر منبر
که اي ياران آن کاره صلا که وقت کار آمد

مولانا جلال الدين

  

 

و اما یه سوال هفت سین دار (!)

 وقتی توپ سال ۸۷ می ترکه و میگن: آغاز سال ۱۳۸۸هجری خورشیدی

 اون لحظه چه حسی دارین ؟ 

آیا دلتون عین سیر و سرکه  سفره هفت سین می جوشه یا نه ؟

 عین سیب و سبزه سفره هفت سین با طراوت و شادابه ؟

 اصلا توی لحظه ی سال تحویل ۸۸  اوضاع و احوال دلتون و کلا حال و بالتون

  عین کدوم یکی از سین های سفره ی هفت سین نوروز  میشه ؟!؟

 

با تشکر از دوست عزیز محسن هاشمی که شعرا رو برام فرستادن

 تعطیلات خوش بگذره

 

وب گروهی من و داداش مهرداد هم آپ شد

 www.alachiqe-ma.blogfa.com

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 17:14 توسط f.mosavi| |

 

                

 

بوي بهار مياد حس ميكني؟ يه نفس عميق بكش...چه بوي خوبی..

 

  بوي گل،بوي طراوت و تازگي...امروز صبح وقتي از خونه رفتي

 

 بيرون درخت تو حياط رو ديدي كه شكوفه زده و برگاش دوباره

 

  سبز شده؟ غنچه ها رو ديدي؟با ديدنشون چه احساسي

 

 داشتي؟ دلت نخواست تو هم شكوفه بزني؟ دلت نخواست تو

 

  هم از نو متولد بشي؟دلت نخواست برگاي زرد دلت سبز بشن و برق بزنن؟

 

 ميدونم كه دلت خواست من هم دلم خواست كه شكوفه بزنم...

 

 اين شكوفه مي تونه يه هدف نو يا يه ايده باشه كه به زندگيت

 

 معني بده و بذاره براي ميوه شدنش تمامه تلاشت رو بكني

 

 اين شكوفه يعني اميد به آينده... 

 

وقتي يه درخت شكوفه مي زنه بايد خوب بهش برسي بهش

 

  آب بدي كود بدي و بهش عشق بورزي تا ثمره اش يه ميوه خوش

 

  رنگ و خوشمزه و آبدار بشه.. خوردن اون ميوه چه لذتي داره . 

 

براي شكوفه يا همون هدف زندگيت هم بايد تلاش كني تا بهش 

 

 برسي و رسيدن به اون هدف چه لذتي داره. 

 

اين روزا همه دارن خونه تكوني ميكنن و خودشون رو براي عيد آماده

 

 ميكنن اما كسي دلش رو هم خونه تكوني كرد؟! بياين دل تكوني 

 

 بكنيم و تمام ناراحتي ها،غم ها،كدورت ها وكينه ها رو دور بريزيم 

 

دلمون رو از همه اينا پاك كنيم و حسابي گردگيري كنيم.. يادتون باشه 

 

 اين ناپاكي ها رو همين نزديكي ها نندازين چون ممكنه باد دوباره اون ها  

 

رو برگردونه...همه رو بندازين يه جاي دور خيلي خيلي دور اصلا نابودشون 

 

كنين تا ديگه برنگردن و به جاش چيزاي نو و قشنگ بذارين همونطور كه 

 

 برا خونتون وسايل لوكس ميخرين و سليقه به خرج مي دين براي دلتون 

 

 هم خصلت هاي خوب و زيبا بذارين مثل محبت،عشق،شادي،مهربوني و ايمان و ....

 

حالا يه نگاه به دلت بنداز ببين چقدر قشنگ شد تو هم بهاري شدي.

 

ديدت رو هم عوض كن چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد ... 

 

 چطوري با شيشه پاك كن ميفتي به جون شيشه ها تا غبار و كثيفي 

 

 رو از روشون پاك كني تا شفاف بشن؟همونجوري هم چشمات رو از  

 

بدبيني و ناخالصي ها پاك كن ... برقش بنداز ... حالا چشمات رو ببند و  

 

دوباره باز كن چطوري ميبيني؟ چشمات چقدر قشنگ و براق شده...  

 

زندگي قشنگ تر نشد؟ديدت شفاف تر نشد؟ حالا چه احساسي داري؟ 

 

من كه احساس خوبي دارم.. هم دل تكوني كردم و هم شكوفه زدم ...

 

بهاري شدم تو هم بهاري شو دوست من

 

 

  G252;l animasiyalar305;..

 

می شمارم لحظه ها را تا بهار

 می تکانم از دلم گرد و غبار

 می روم تا آسمان ، تا ابرها

 می وزم ای ابر بر دل ها ببار

 می شوم گنجشک با شوقی لطیف

 می نشینم در کنار پای سار

 سار می خواند برایم یک غزل

 می شوم مست غزل مست بهار

 آب از چشم چمن جاری شده

 خاک می خندد به روی جویبار

می شکوفد در دلم رنگین کمان 

 می شمارم لحظه ها را تا بهار 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 16:14 توسط f.mosavi| |

 

 

 

" هم راز یكدیگر باشیم " 

 

 

در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون

 

  و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست

 

   رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند که ِاین دو نفر

 

   با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی

 

   نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت. همیشه پیتر و جانسون

 

  راز دلشون رو به همدیگه میگفتند و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری

 

  میکردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این

 

   مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میان میگذاشت.

 

 وقتی پیتر متوجه این کار جانسون می شد ناراحت می شد اما به روش

 

  هم نمی آورد. چون آنقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای

 

   یک دقیقه تلخی این رابطه رو شاهد باشه. به خاطر همین احترام جانسون

 

  رو نگه می داشت و باز هم مثل همیشه با اون درد دل می کرد. سالها گذشت

 

  و پیتر ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش، اما این رابطه همچنان ادامه داشت

 

   و روز به روز عمیق تر می شد. یه روز پیتر می خواست برای یه کار خیلی

 

   مهم با خونواده اش بره به شهر. به خاطر همین اومد و به جانسون گفت من

 

   دارم می رم به طرف شهر، اما اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت

 

   نگهدار تا من از شهر برگردم. جانسون هم پول رو گرفت و رفیقش رو تا دروازه

 

  خروجی بدرقه کرد. وقتی داشت به خونه برمی گشت، سر راه رفت پاتوق

 

   خودش و شروع کرد با دوستاش تفریح کردن. هوا دیگه داشت کم کم تاریک

 

   می شد و جانسون با دوستاش می خواست خداحافظی کنه. اما دوستاش

 

  گفتن هنوز که زوده چرا مثل هر شب نمی ری؟ اونم گفت که پولهای پیتر توی

 

   خونست و باید زودتر بره خونه و از پولها مراقبت کنه. خلاصه خداحافظی کرد

 

   و رفت. وقتی رسید خونه سریع غذاشو خورد و رفت توی اتاقش. پولها رو هم

 

  گذاشت توی صندوقش و گرفت تخت تخت خوابید.

 

  بی خبر از اتفاقی که در انتظارش بود ...

 

 بله درست حدس زدید. چند نفر شبونه ریختن توی خونه و پولها رو با

 

  خودشون بردند! جانسون صبح که از خواب بیدار شد متوجه این موضوع

 

  شد و از ناراحتی داشت سكته می كرد ! تمام زندگیش رو هم اگه

 

  می فروخت نمی تونست جبران پولهای دزدیده شده رو بكنه. از ناراحتی

 

  لب به غذا هم نزد. دم دمای غروب بود که دید صدای در میاد. در رو که باز

 

  کرد دید پیتر اومده تا پولها رو با خودش ببره. وقتی جانسون ماجرا رو براش

 

   تعریف کرد، پیتر به جای اینکه ناراحت بشه و از دست جانسون عصبانی باشه

 

  شروع کرد به خندیدن و گفت می دونستم، می دونستم که بازم مثل همیشه

 

   نمی تونی جلوی زبونت رو بگیری. اما اصلاً نترس. چون من فکرشو می کردم

 

   که این اتفاق بیافته. به خاطر همین چند تا سکه از آهن درست کردم و توی

 

   اون کیسه ریختم و اصل سکه ها رو توی خونه خودم نگه داشتم و چون

 

  می دونستم که کسی از این موضوع با خبر می شه و تو به همه می گی

 

  که سکه ها پیش تو بوده، خونه من امن تر از تو بود. الآن هم اصلاً نگران و

 

  ناراحت نباش شاید از دست من و این رفتارم ناراحت بشی، اما این درسی

 

   برات می شه که همیشه مسائلی رو که دیگران با تو در میون میگذارند توی

 

   قلبت محفوظ نگه داری و به شخص ناشناسی راز دلت رو بازگو نكنی ...

 

 سالها گذشت و جانسون از اون اتفاق درس بسیار بزرگی گرفت. اینکه راز دیگران 

 

   مثل راز دل خودش می مونه و باید بری حفظ اون راز تلاش کنه. همونطور که

 

  خودش از فاش شدن راز دلش ناراحت می شه دیگران هم از این موضوع امكان

 

  داره تحت تاثیر قرار بگیرند و چه بسا موجب سلب اطمینان و تیرگی رابطه  

 

 دوستی هم بشود. بطوریكه صداقت و صفای دل شما نباید تحت هیچ

 

 شرایطی موجبات آسیب و نگرانی شما را فراهم نماید ...

  

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 7:0 توسط f.mosavi| |

 

 

 

 

 

يا ايها العزيز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعه مزجاه فاوف

 لنا الکيل و تصدق علينا ان الله يجزي المتصدقين

يا ربّ الحسين(ع) بحق الحسين(ع) اشفع صدر الحسين(ع)

بظهور الحجة (عج)

 

آخر

يادش به خير چه شبهايي اومدم و صدات زدم

با ريختن اشك زيرِ پات بوسه به خاكِ پات زدم

يعني مي‌شه يه بار ديگه دلم بگه محرمه

شايد عاشورايي كه رفت عاشوراي آخرمه

 

امتداد

قسم بر هر قطره از بارانِ نم نم

قسم بر غنچه و گلبرگ و شبنم

قسم بر لحظه‌ي پايانِ ماتم

قسم بر گريه‌هاي شاهِ عالم

تو را سوگند ايّامِ صفر را

بيا اي امتدادِ راهِ اين غم

چه شب هايي دعا كردم بيايي

نديدم يك نظر رويِ تو را هم

ميان اشك هاي فصل روضه

صدا كردم تو را مولا دمادم

ببين عمرم به پايان شد نديدم

به ديده وصلت اي آمالِ خاتم

بيا معشوق، عاشق پروري كن

مگر با ديدنت چيزي شود كم

صفر رفت و دلم با توست مهدي

خدا حافظ نگارا تا محرم

 

كمند

همراهِ با محرم ماهِ صفر تموم شد

فصلِ سرشك و ماتم، شور و شرر تموم شد

تو مجلسا نشستم پيوسته چشم به راهت

امّا نشد نصيبم ديدارِ روي ماهت

عمري ز من گذشته اي عشقِ آخرينم

قابل نشد دو چشمم، مولا تو را ببينم

آيا اجل بذاره تا سال ديگري هم

رخت عزا بپوشم در ماتمِ محرم

مي‌دونم عاقبت من، اي يارِ مو كمندم

سالي مي‌آد كه بايد بارِ سفر ببندم

اون لحظه ياري‌ام كن، تنها نشم هراسون

وقتي نفس مي‌گيره، جون دادنم شِه آسون

 

 

 

وداع

  

من با لباس مشکی تان خو گرفته ام

 

از طینت پلید خودم رو گرفته ام

 

با قایق شکسته اشک دو دیده ام

 

بر ساحل عزای تو پهلو گرفته ام

 

بهر غبار روبی فرش عزا یتان

 

در این دو ماه از مژه جارو گرفته ام

 

از یمن روضه های پر از عطر سیب تان

 

شکر خدا حسین کمی بو گرفته ام

 

هر ساله مزد نوکریم آخر صفر

 

از دست سبز ضامن اهو گرفته ام

 

 

شاعر :وحید قاسمی

 

 

 

" عکس از سامرا در ادامه مطلب"

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 12:11 توسط f.mosavi| |

 

 

 

 

سلام

با دلی مالامال از تالم و تاثر رحلت جانسوز پیامبر نور و رحمت، بهانه خلقت حضرت  

محمد(ص) و شهادت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی (ع) و شهادت ثامن الحجج 

غریب الغربا  معین الضعفا حضرت علی ابن موسی الرضا (ع) را تسلیت عرض می کنم . 

 

زمزمه‏های مرثیه‏گون کوچه‏های مدینه را یک به یک می‏پیماید.  

خویشاوندی نخل‏های مدینه با داغ، زجرآورترین تصویر است. از گلوی

 اندوهگین هر واژه، نیزارهای ماتم می‏چکد. مسجد از صدای

 روح‏نواز گل خالی است.

ضجه در محراب ریشه دوانده است. منبر، در محوطه اشک نشسته است.

تمام دقایق بیست و هشتم صفر، خزان است و وجب به وجب مدینه 

تبدار این سفر. سینه‏های پرغم احادیث، برای «قال النبی صلی‏الله‏علیه‏و‏آله»

ها اشک حسرت می‏ریزند. 

کنار مولا، چیزی جز غربت نیست. ناگهانی از بی‏رمقی رخ نموده است.  

پیرامون زهرا علیهاالسلام ، اندوهی وسیع پا گرفته است؛ آن‏چنان که 

 هیچ چشمی ندیده است. اشک‏های غلطان مدینه با ناله‏های «ام ابیها» 

 هم‏سو شده است. 

بی‏شهد نبوت، روزگاری تلخ، ذائقه دین را پر کرده است. کینه‏ها و لقمه‏ای 

 از خیبر، زهر در شریان دقایق ریخته است. همیشه و در هر مقطعی 

 همان‏گونه که پیامبری از صبح می‏گوید، عده‏ای از تبار ابوجهل‏ها 

 هستند که با چرکینی شب، خو می‏گیرند. اما ما، بی‏نگاه رحمت‏گستر 

 واپسین پیامبر، کدام لحظه را تاب بیاوریم؟ 

بی‏صدای عطوفت‏زای او، به کدام سو پناه بجوییم؟ 

 «اللهُمَّ إنا نَشکُو اِلَیکَ فَقْدَ نَبیِّناً صلی‏الله‏علیه‏و‏آله »

بیست و هشتم صفر، یعنی ضمیمه شدن عطری بدیع به آسمان، و چه

محروم است زمین که فروغ یگانه خود را از دست داده است.

بیست و هشتم صفر، روز سیاه‏پوشی قبیله‏های سادگی و فروتنی است. 

چه باید کرد که همیشه پیرو هر داغ، حلیفی جز شکیبایی نیست!

 

 

 

باز عالم در غم وماتم شده

رحلت پيغمبر خاتم شده

 عالمي اندر غم وماتم شده

 امت اسلام روز ماتم است

يا عزا بهر رسول اکرم است

اين بود روز عزاي مصطفي

يا بود اين روز قتل مجتبي 

 حضرت خير النساء در اين عزا

گاه مي گويد پدر گه مجتبي

در فغان خلق زمين اهل سماء

چون ز دنيا رفته خير النبياء

 در  عزا اهل سماءخلق زمين

چون ز دنيا رفته خير المرسلين

وا مصيبت رفته از دار فنا

افتخار حضرت خير النساء

 دختر بدر دوجا شد بي پدر

امت اسلام گشته بي پدر

وحش و طير و انس و جان اندر عزا

در عزاي افتخار النبياء

در عزا اندر سماء کروبيان

 همصدا گرديده اند با قدسيان

 عرش وفرش وکرسي ولوح قلم

در عزا بر حضرت ختم امم

 قابض ارواح عالم در عزا

 حاملان عرش اعظم در عزا

جمله محبوبان رب العالمين

در عزا با حضرت روح الامين

 امت اسلام اندر اين عزا 

 همصدا با حضرت شير خدا

 شيعيان بر سينه وبر سر زنان

در عزاي خاتم پيغمبران

 حضرت شاه ولايت در عزا

 قائم  و نخل امامت  در عزا

در عزاي حضرت بدر دوجا

شاه مظلومان بود صاحب عزا

 بعد فوت حضرت ختمي مآب

 بي مدد کار ومعين شد بو تراب

  آتش کين اشقيا افروختند

باب وحي کبريا را سوختند

 ظالمي وانگه بدستور عمر  

 پهلوي زهرا شکست از ضرب در

 محسنش را سقط ان جلاد کرد

 بدتر از فرعون و شداد کرد

 آه کان آتش شرارش در جهان

سوخت مغز استخوان  شيعيان

بعد از ان بستند رسن اعداي دين

 از ستم برگردن حبل المتين

 جمع ديگر آتشي افروختند 

 عالمي را اندر آتش سوختند

سوخت آن آتش به دشت کربلا

خيمه هاي خامس آل عبا

 کوفيان آتش زکين افروختند 

خيمه هاي شاه دين را سوختند

 مفتخر ز اشعار خود در هر مکان

مي زني آتش به جان شعيان

 ذاکر سلطان مظلومان شدي

خادم از بهر عزاداران شدي  

سروده مفتخر نجف آبادي

 

 

 

 

 در مصائب امام حسن مجتبی (ع)  

لاله ای بود که با داغ جگر سوخته بود

آتشی در دل سودا زده افروخته بود

شرم دارم که بگویم تن مسموم ترا

خصم با تیر به تابوت بهم دوخته بود

راز دل را همه با همسر خود می گویند

حَسن از همسر خودکامه خود سوخته بود

جگرش پاره شد از نیشتر زخم زبان

در لگن خون دلی ریخت که اندوخته بود

ارث مادر خود بُرد غم و رنج و محن

صبر و تسلیم و رضا از پدر آموخته بود
 

حسین اخوان کاشانی

 

 

 

آه از مصیبت حَسن و حال مضطرش

اَه از احشای پاره پاره و ، قلب مکدرش

آن دردها که در دل غمگین نهفته داشت

و آن زهرها که در جگر افروخت آذرش

آن طعنه ها که خورد ز دشمن بزندگی

و آن تیرها که زد پس مردن به پیکرش

یک لحظه ساغرش نشد از خون دل تهی

بعد شهادت پدر و فوت مادرش

الله اکبر از لب آبی که نیمه شب

نوشید و سر زد از جگر الله اکبرش

ز الماس سوده ، رنگ زمرد گرفت ، سیم

یاقوت کرد جَزع و چو بیجاده ، گوهرش

آهی کشید و طشت طلب کرد و خون دل

در طشت ریخت نزد ستمدیده خواهرش

زینب چو دید طشت پر از خون ، فغان کشید

گوئی به خاطر آمد از آن طشت دیگرش

چندان کشیده آه که آتش گرفت چرخ

چندان گریست خون که گذشت آب از سرش
 

ادیب الممالک فراهانی


 

 

 

طومار جان جن و بشر پاره پاره گشت 

قرآن به چشم اهل نظر ، پاره پاره گشت  

بی پرده چون به شر گروهی بشر نما

صد پرده از حریم بشر پاره پاره گشت

بر زد شبی شراره ظلمت به قلب نور

دل از سپیده ، وقت سحر پاره پاره گشت

آبی به جای رفع عطش ریخت آتشی

بر دل ، که تا بروز شُمَر پاره پاره گشت

از قلب کلّ هستی و ، از پیکر وجود

آتش گرفت جان و ، جگر پاره پاره گشت

دردا که از سپهر بنی هاشم ، آنکه بود

یک مه دو جا به ماه صفر ، پاره پاره گشت

یک جا به زهر فتنه و ، یک جا به تیر کین

یک جسم خسته از دو شرر پاره پاره گشت

قلبی که بود در اثر زهر ، چاک چاک

با تیر کینه بار دگر پاره پاره گشت

در پیش چشم آنهمه اختر ، چنان شهاب

بارید تیر شب که قمر پاره پاره گشت

باران تیر بر کفن و بر بدن نشست

جیب صدف درید و ، گهر پاره پاره گشت

ایدل دگر مجو هنر حُسن ، بی حَسن

شیرازه کتاب هنر پاره پاره گشت
 
 
 
 

 
بیمار غربت
 

گشته ام بیمار غربت ، درد درمانم شده
همدمم در کنج عزلت ، آه سوزانم شده
مجتبایم ، آنکه از بی یاری و بی همدمی
آه ، تنها محرم اسرار پنهانم شده
می کنم در خانه خود هم به غربت زندگی
من ندانم با چه جرمی خانه ، زندانم شده ؟
مرد را در خانه ، همسر محرم راز است و من
محرم رازم دریغا قاتل جانم شده !
می خورم هر روز از زخم زبان خون جگر
هر شب از بی یاوری ، شام غریبانم شده
رهبر تنهای تاریخم ، که بیش از هر گناه
بیگناهی باعث رنج فراوانم شده
از همه نزدیکتر بر من که شده همسر، به زهر
میزبان روزه لبهای عطشانم شده
وارث صبر پدر گشتم که در طفلی به ظلم
مادرم نقش زمین در پیش چشمانم شده
با زبان حال می گویم ، که در دیوان عدل
مدرک مظلومی من ، قبر ویرانم شده
ظلم بی تکرار در تاریخ مظلومان دهر
قصّه بعد از شهادت ، تیر بارانم شده
گفت جدّم کور در محشر نخواهد آمدن
در جهان با معرفت ، چشمی که گریانم شده
دارد امید شفاعت در جزا بر مادرم
آنکه با اخلاص در دنیا ثنا خوانم شده
 

محمد موحدیان


 

شهادت امام حسن مجتبی (ع) در ادامه مطلب

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 7:27 توسط f.mosavi| |


Design By : Night Skin