تبليغاتX
آلاچیق


آلاچیق

 

 

دارم آن غم که خدا داند و من دانم و بس

پيش از اين مرغ غزل خوان گلستان بودم
حاليا ، نوحه گر گوشه زندانم و بس

 

سلام خدا جونم ...

می دونم اگه جوابمو ندی حق داری... می دونم بازم درست وقتی که

 از همه جا نا امید شدم به سراغت اومدم و ازت کمک می خوام ...

 می دونم هیچ وقت بنده ی خوبی برات نبودم ...

می دونم موقع خوشی به یاد تو نبودم و حالا که گرفتاری برام پیش

 اومده به یاد تو افتادم ...خدایا... خدای خوبم کمکم کن ...من همیشه به

 تو توکل کردم و به هر چی تو برام می خواستی راضی بودم ...

الانم فقط چشم امیدم به توست ...

واقعا نمی دونم چی درسته چی غلط ...کمکم کن ...خودت می دونی

 که من واقعا دیگه بریدم و نمی تونم تصمیم درستی بگیرم ...

تو رو به حق همه ی بنده های خوبت کمکم کن ...

خدایا تنهام نذار...

 

پ.ن   ممنونم که برام دعا میکنین

نمیتونم بگم مشکلم چیه یعنی گفتنی نیست!!

خدا رو شکر میکنم که دوستای خوب و مهربونی مثل شما دارم

که تو سختی ها تنهام نمیذارین.. من رو ببخشید با ناراحتی هام

ناراحتتون کردم.. فقط اینجا میتونم دردم رو بگم و کمی آروم بشم...

اصلا دوست نداشتم اینجا حرفای نا امید کننده بزنم اما دیگه نمیتونم

به دروغ بنویسم حالم خوبه و زندگی قشنگه .. نه زندگی قشنگ نیست

برای من که هیچ زیبایی نداره به جز غم و بدبختی چیز دیگه ای ندیدم

الان هم دارم به آخر می رسم ... مرگ بهتر از این حالیه که من دارم

 

ای خدا    ای خدا      ای خدا

 

دیگه دنیا واسه من تاریکه

زندگی کوره رهی باریکه

آخر قصه من نزدیکه

این منم از همه جا وامانده

از همه مردم دنیا رانده

رانده و خسته و تنها مانده

 ...

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 13:45 توسط f.mosavi| |

سلام دوستان من برگشتم دلم براتون خیلی تنگ شده

ببخشید که این مدت خبری از خودم ندادم.. رفته بودم ایران

اما اونجور که فکر میکردم بهم خوش نگذشت..

دلم میخواست وقتی برمیگردم شاد باشم و از شادی ها بنویسم

و براتون از سفرم تعریف کنم

اما اصلا شاد نیستم. یه مشکل بزرگی برام پیش اومده برام دعا کنین

دیگه هیچ امیدی ندارم ...


دارم شبیه آینه ای پیر می شوم

از شنیدن صدای خودم سیر می شوم

با قار قار گنگ کلاغی همیشگی

با خاطرات تلخ در گیر می شوم

کم کم عصای باور من را بیاورید

دارم میان قصه زمین گیر می شوم

آتش بیار معرکه شد دست سرنوشت

یا خود اسیر پنجه تقدیر می شوم

در خویش می گریزم وا ز ارتفاع اشک

با گریه سکوت سرازیر می شوم

باور نمی کنم که به آخر رسیده ام

وقتی چنین درآینه تکثیر می شوم

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 16:2 توسط f.mosavi| |


Design By : Night Skin