آلاچیق
مهمترين عضو بدن يادم مياد كه مادرم هميشه ازم مي پرسيد: به نظر تو مهم ترين عضو بدن كدومه؟ در طول همه اين سال ها اون چيزي كه فكر ميكردم درسته رو مي گفتم.. وقتي بچه بودم به نظرم مي اومد كه شنيدن از همه چيز مهمتره.. پس گفتم: گوش هام. اما مامانم جواب داد.. خيلي از ادما ناشنوا هستن و كماكان به زندگيشون ادامه ميدن.! بعد از چند سال تو ايام نوجواني،وقتي كم كم با دنياي اطرافم آشنا شدم و با نگاهي متفاوت به زندگي نگاه كردم مادرم دوباره سوال خودش رو تكرار كرد و من كه ناخودآگاه در مورد اين مسأله خيلي فكركرده بودم گفتم:چشم هام. او رو به من كرد و گفت: مي بينم كه خيلي خوب پيشرفت كرده اي و از اين بابت خيلي خوشحالم. ولي پاسخت درست نيست،چه بسا افرادي كه در عين نابينايي به درجات بالايي رسيدند.! در طول سال هاي متمادي مادر چند بار ديگر سوالش رو تكرار كرد.. اما هر بار جواب من اشتباه بود،البته اون هر بار از پيشرفت من تعريف مي كرد. چند سال بعد پدر بزرگم از دنيا رفت و رفتن اون همه ما رو غمگين و گريان كرد. حتى پدرم هم گريه كرد، اون روز رو به خوبي به خاطر دارم چون اين دومين باري بود كه مي ديدم مي گريد. وقتي كه زمان آخرين وداع با پدر بزرگ رسيد مادر ناگهان به سوي من برگشت و گفت: دلبندم متوجه شدي كه مهم ترين عضو بدن كدومه؟ جدا غافلگير شدم،اصلا فكر نمي كردم كه تو اين شرايط سوالش رو تكرار كنه..راستش هميشه به نظرم مي اومد كه اين سوال و جواب يك جور بازي بين من و اونه.. اون متوجه تعجب و حيرت من شد گفت: اين سوال خيلي مهمه و دونستن اون به تو كمك مي كنه.. امروز وقتش رسيده كه اين درس مهم رو ياد بگيري. بعد طوري بهم نگاه كرد كه فقط يه مادر ميتونه اونجوري به فرزندش نگاه كنه.. اشك تو چشماي مهربونش جمع شد و گفت: مهم ترين عضو بدن شانه هايت است ..!!! متعجب پرسيدم: فقط به خاطر اينكه سرم رو روي بدنم نگه مي داره؟!!! گفت:نه به اين دليل مهم ترينه كه سر دوست يا عزيزي رو هنگام غصه و ناراحتي بر خود نگه مي داره و مي تونه تكيه گاه دل اندوهگين يا بيماري باشه و بهش تسلي بده..دخترم هر كسي در اوقاتي از زنگي خود نيازمند شانه اي براي گريستن است . آرزو مي كنم آنقدر دوست خوب در اطرافت باشن كه به وقت نياز شانه اي براي گريستن داشته باشي. از اون روز متوجه شدم همدردي با ديگران از همه چيز مهم تره و تكبر و خودخواهي بد ترين صفت. نويسنده: ليلي مريخي سلام عزیزان ببخشید این مدت خیلی ناراحتتون کردم ممنون که برام دعا کردین و همدردی کردین.. بعضی از دوستان برای حل مشکلم نذر کردن و بعضی ها پا به پام اشک ریختن ..! نمیدونم چی بگم خیلی ممنونم بابات همه چی.. خیلی گلین اگه شما نبودین تحمل این روزا برام سخت تر میشد. انشاالله بتونم جبران کنم :) تصمیم گرفتم دیگه اینجا از خودم چیزی ننویسم حرف دلم و غم و غصه هام تو دلم بمونه بهتره... قالب رو هم به خاطر انتقاد بعضی از دوستان عوض کردم حالا خوب شد؟ راضی هستین؟ اسم وب رو هم عوض کردم :) فردا میرم امام زاده قاسم نزدیک شهر (حله) برای همتون دعا میکنم و ازش میخوام مشکلم رو حل کنه شما هم برام دعا کنین ممنون ... من مدتی نمی تونم بیام نت نگرانم نباشید. دلم براتون تنگ میشه خدانگهدار وقتی بالی برای جَهِش هم ندارم بیخود پرواز را آرزو می کنم ! چه فرق می کند در بیست سالگی باشم یا در سی سالگی وقتی بالهایم شکسته باشند.؟. چه فرق می کند آسمان به چه رنگ باشد حتی وقتی توان آن را هم ندارم که سر بلند کنم و به آسمان سلام کنم ! وقتی روح پیر شود اصلا مهم نیست بیست باشم یا سی یا پنجاه خواهی نخواهی پیر شده ام... روحم به گِل نشسته ، برایم دعا کنید آیینه ای برای دلم دست و پا کنید ای رودهای تشنه مرا هم صدا کنید با شانه های خسته من خوب تا کنید راه مرا از این همه آتش جدا کنید ناصر حامدی وب گروهی آپ شد

احساس می کنم که به دریا نمی رسم
ای زخمهای کهنه که سرباز کرده اید
دارم به انتهای خود می رسم
| Design By : Night Skin |

